۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

این معجزه ها که مایه ی عسرتند


حتمن آدم باید جسم سختی به سر خودش بزند که یک چیزهایی را بفهمد؟ معلوم است که زیبایی و زخم همبسته اند. معلوم است که این فقط یک چیدمان مجعول برای خلق کشش دراماتیک نیست.

داد میزنم که موجود حقیریست. میگویم خفه شو. توهین میکنم. توهین میکنم اما دیگر واکنشی نشان نمیدهد. میبینم که چشمهایش هر لحظه ترسان تر میشود امّا  نه درد دارم و نه ردّ چکه ها را میفهمم. داد میزنم امّا او دیگر من را از "دیگران"  نمیبیند، "دیگری" شده ام. خون صورتم را که تا کنون ابژه بود، به "چهره" بدل کرده و او مجبور است که به جای دشمنی شبان من بشود. دنبالم راه افتاده ببرد صورتم را بشوید. فکر میکند خون که پاک بشود از دست دیگری خلاص شده. من هنوز نمیفهمم چه شده تا به آینه برسم و ببینم که خون از لای موهایم به نیمی از صورتم و گردنم راه گرفته و پیراهن نارنجی ام گل دراورده و بازویم و ران برهنه ام هم رنگیست. او افتاده دنبالم که پاکم کند امّا من مسحور این ردّم. میگویم که نگران نباشد عمیق نیست. میگویم ساکت شود و من به کسی چیزی نمیگویم. قول میدهم همه چیز را جوری پاک کنم که هیچ کس نفهمد فقط به برای اینکه که دست از سرم بردارد تا بتوانم اینها را ثبت کنم. میدوم توی اتاق در را قفل میکنم. میترسد که لابد میخواهم خودم را بکشم اما من فقط میخواهم عکس بگیرم. میگیرم امّا سگ بریند به این گوشی. ذرّه ای رنگ را انعکاس نمیدهد. میروم بیرون دنبال دوربین. توله سگ التماس میکند که بروم خودم را تمیز کنم. برویم دکتر. دنبال دوربین میگردم و او بیشتر میترسد. الدنگی مثل این چه میفهمد که این خون حیف است؟ هولم که میدهد توی دستشویی دیگر عکس نگرفته  صورتم را تمیز میکنم به این امید که خون هنوز قطع نشده باشد امّا شده. پس دست و رانم را هم تمیز میکنم که آخر چه خوبی دارد لنگ و پاچه ی خونی؟ و البته پیراهن نارنجی عزیزم را، که خونش حتمن اینطور سرخ نمیماند و به زودی خشک و تیره و گندیده طور میشود و یعنی فقط از ریخت میفتد. همینطور که زیبایی از من پاک میشود درد جایش را میگیرد. زیبایی از من پاک میشود و میسوزم و عاقل میشوم.

 میگویم دکتر لازم نیست، برود بتادین بگیرد تا چرک نکرده. میرود و من وقت میکنم از خون زیر موهایم عکس بگیرم. لعنت به خون که فقط روی پوست خوب است. لعنت به این چشمهای وق زده ام که حالا بدون ردّ خون اینقدر ناقص و احمقانه اند. بتادین میریزم و هر لحظه از مقایسه ی رنگش به ستایش رنگ خون راه میبرم. میبینم چه احمقی بوده ام که رفته ام آن قرصها را خریده ام. رفته ام توی ناصرخسرو و لای نگاه مردهای گندیده آن را که زیر لب "دارو/دارو" میکرد پیدا کرده ام تا با این کثافت ها بیفتم توی تختم و به خواب بروم و جنازه ام را لای استفراغم پیدا کنند که از درون گندیده و کبدم قهوه ای-بنفش شده و ریه هایم خشک و رگهایم غیر ارتجاعی؟  باید همان وقت که فهمیدم دیگر نمیتوانم بستنی چوبی و بعد اصلن کلن بستنی بخورم فکرش را میکردم. باید انقدر چوب بستنی را به زبانم میکشیدم و عق میزدم تا عادت کنم. باید بریدگی با کاغذ را پرکتیس میکردم و صدایش را ظبط میکردم روزی سه نوبت میشنیدم تا دیگر چندش نشوم. باید یک گوشی لمسی میخریدم. باید مالش اشیا را روی پوستم تاب میاوردم تا به بزنگاه تیغ و رگ نرسیده بودم. باید میفهمیدم چالشم در تحمل درد نیست و به خود پنیسیلین زدن تمرین خوبی به حساب نمیاید. باید  میفهمیدم هر ضعف کوچکی حتمن تا نرسیده به مرگ باری آدم را ذلیل میکند. دارم میسوزم و عاقل شده ام و ضعفم را پنهان میکنم. در این پیراهنِ گل-آبی همه چیز فوراً عادی شده است. پنبه ی بتادینی را برای بار آخر روی زخمم میزنم. پیراهن نارنجی شسته را پهن میکنم. مسواک میزنم. به گلها آب میدهم. چای ریخته ام و زندگی میکنم. موعدِ پایان را دیروز معجزه ی کوچک ذلّت باری از من گرفته است.


۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

قارچِ خوبی اگر نبودم میروم میمیرم

نمیفهمم تا همین الان چه چیز مرا باز میداشت نمودهای طبیعی لال شدنم را در وضع طبیعیشان رها کنم. چرا دست از اینهمه فعالّیت که نه به پشن میانجامند (هیچ فعالیتّی پشنی برنمیانگیزد) و نه مرگ برنمیدارم؟ دلسوز والدینمم؟ یا نگران دشمنانم؟
من که مخاطبه ام را ماههاست با کتاب قطع کرده ام، که از شبانی هستی دست برداشته ام و فکر نمیکنم و نمینوسم، چرا باید به مادرم بگویم سلام-کجا بودی، و با پدرم درباره ی آرایش سیاسی نیروهای سیاسی پای تلویزیون چیز تفت بدهم؟ چرا مهدی باید بیاید بگوید مجیدی چه کون جدیدی داده و خودش اخیرن کدام دختری را پروژه کرده و کلّه تکان بدهم-لبخند بزنم؟ موبایل به چه کارم میاید؟ در را روی سارا باز کنم که چه؟ چرا تلفن فامیل را جواب بدهم حال سفتی یا شلی ریغ جدید بچه شان را بپرسم؟ چرا وقت کون پاره کردن روی تردمیل به بغل دستی درباره ی دینامیک چربی سوزی اطلاعات بدهم؟ چرا وقت گرفتن بقیه ی پول به فروشنده بگویم "مرسی"؟ "مبارک باشه". "خسته نباشی". "خوب باشی". دوست؟ دوست؟ من که منتظر چیزی نیستم چرا باید به ساعت نگاه کنم؟ یا بدتر از آن از آلارم استفاده کنم؟ وقتی دیگر با کسی قرار نمیگذارم و متعهد به انجام کاری نیستم پس دقیقاً چی را با چی میخواهم تنظیم کنم؟ چرا به هرکی که میپرسد چه کار میکنی فقط نمیگویم "هیچی" و سرم را نمیاندازم دور نمیشوم؟ چرا هنوز درباره ی تکنینک های آشپزی نظر میدهم؟ اصلن آشپزی میکنم چرا؟ آن کلاس لعنتی را ثبت نام کردم که چی؟ چرا از تهرانی تایم-شیت جدید گرفتم؟ چرا از تمام کارها به ورزش و خوردن و ریدن بسنده نمیکنم، وقتی بدون تعالی، کار نه ارزش میدهد و نه میگیرد؟ و چرا در غیاب تعالی اگر اینهمه فعّالم در کار مرگ خود خرجش نکنم؟ 

عجب فعّالیتی...