۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

از بهزاد خواجات




شب:
گیسویی و سیاه و فلزی
درهم پیچان و گران سنگ.
شب:
جنازه‌هایی تبخیر شده در انسداد هوا
شب:
مردی که با آخرین پیاله چهره میشوید
و من که با اینهمه کتیبه
که بر پایم بسته‌اند
سنگین سنگین به سوی تو می‌آیم
تا به تابش یگانه‌ی پوست‌ات اعتماد کنم.
اما تو همیشه بر تخت خوابیده‌ای
چون پیچکی پیچیده در افق
و رازهایت سنبله‌ای است
که در عمری دراز
تنها یک بار دیده شد
من با چشمان مسیح به تو مینگرم
و دستم را-دیوانه وار-
در خالیِ فضا تکان می‌دهم
-"دستگیر من چیست؟"
هیچ پاسخی نمی‌آید
***
امروز خود را بر پرده‌ی باران می‌نگریستم
گریان،چهره بر چهره‌ات نهاده بودم
و بنا گوشت بوی خامه‌ی تازه می‌داد.
عده‌ای گریستند و عده‌ای به خنده افتادند
و تنها آن کودک نابینا
که بر لبه‌ی تیز زمین می‌پلکید
آوازهایش را به گردن‌ام آویخت
که هفت نور خورشید
در هفت دانه‌ی بی‌نهایت آن
هفت راه رهایی گشوده کند

دانایی چیست؟
چیست که به نادانی،تکّه‌ای مرگ بگوییم
این را بارها از خود پرسیده‌ام
در کنار انسان اولیه که با عشقی مساوی
چوب دستی و بچه‌اش را می‌بوسد.
میان اعتصابی که به خاطر اسهال رئیس سندیکا
اندکی زودتر تمام می‌شود!
و دوشادوش میلیونری
که در ماه، گلف بازی می‌کند

این قفل زنگ خورده مگر چه معنا می‌دهد،
جز شرمساری دست‌های ما؟
آن هم وقتی که ایمان‌ات سپیداری است
در تمرکز هستی.
***
"آگاهی جنایتی است که بدان تن می‌دهیم"
صبحگاه این جمله
بر آسمان هم خوانده می‌شود
اگر که گوش دهی
به بادهایی که از استخوان فکّ سقراط...
آگاهی از سرنوشت برگی که در شش سالگی
شاهد سقوط آن بودیم.
دروغی که بارها به خاطر نگفتن آن
خود را سرزنش کرده‌ام.
بیگانه‌ای در خیابان که هم چنان که تخمه می‌شکند
به من خیره مانده و چیزی
-بین خنده و شهوت-بر لبان‌اش ماسیده است
نفتی که پالایش یافته
تا در چراغ خانه‌ی ولگردی انجام وظیفه کند.
جنگ‌های بی‌پایان،
فرود آمدن نیزه بر تانک،خمپاره بر سپر
و کودکی که در کوچه‌های اهواز سال پنجاه و نه
دنبال سر کنده‌اش می‌گردد
تا بتواند عروسک خود را ببوسد.
گوشهای آویخته بر درخت
پاهای جدا شده‌ای که هنوز
بر سر قرار ملاقات می‌آیند.
ترکش‌هاش نشسته در تن
تا وقتی که به آغوشت می‌کشند
از سخت-سردی‌اش بلرزند
و احتکار...
احتکار برنج‌های سپید در غروب برفی لال
و تاجری که شبانه در نهفت انبار بزرگش
چند دو جین فرشته می‌چپاند.
این، نه صدای میگ بود، نه توپولوف
نیزه‌ی ناتوانی من
بر فلزّ شبی بی‌انتها کشیده می‌شد.
آگاهی جنایتی است که بدان تن می‌دهیم.

اما تو با ذهن و دستی بَدر
بی نیازی به ساعت گیج و برق نگین‌ها
به دست‌های خود می‌نگری و می‌خندی،
به هیچ دیده می‌سپاری
و بقا را در دهلیزهای تنفس خود راه می‌بری.

می‌خواهم در این فرصت کوتاه
که جلّاد دارد سیگار دود میکند
با تو حرف بزنم.
از این گلوله‌ی سربی
که در گلویم بزرگ و بزرگ‌تر میشود
تا نام جهان به خود بگیرد.
جهان!
انسانی که دست و پایش را
در خطابی ناگهان گم کرده
و حالا می‌رود تا با جمله‌ای ابلهانه
خود را جمع و جور کند
معشوقه ام گفت:
"این بار که آمدی
مقداری سیب بیاور..."
من انار بردم و دیگر او را ندیدم.
تنها گناه او این بود که خودش بود
تنها گناه من این بوده که خود بودم
اگر انسان بتواند کس دیگر باشد
دروغی برای رستگاری آدمیان گفته است.
این را تو باید بهتر از من بدانی گالیله!
وقتی بر فرفره‌ی زمین
با سرپیجه پا می‌شوی
تا به سکونش سوگند بخوری
آیا برای اینکه دست بریده‌ام را باور کنی
باید دست دیگرم را نشا‌ات بدهم
که خنجر گرفته و خونین و است؟
پس ایمان بیاور
وقتی از تبدیل نی لبک آن پری کوچگ غمگین
به باتومی سخت و سیاه حرف می‌زنم
از حقیقت می‌گویم.
بگذار بر این تیرها-که آراسته به روبان‌های رنگین-
بر من نشانه رفته‌اند
نیزه‌ی طعن هم اضافه شود.
واقعیت همین نیروی سنگ کننده است
که از انگشت‌های پا
به سمت کاکل سبزت پیش می‌رود.
دیگر تعارف چرا؟
***
تو را پیش رو دارم
و هیچ چیز مرا به خود انگیخته نمی‌کند
نه تندیس مرمرین سگ دهان گشوده
که در نانوایی سیاه و قدیمی
رو به صف گرسنگان‌اش نهاده‌اند،
نه این سلاح آبی
که پروانه‌ای به آن بسته‌اند
با زنجیری طلایی و نازک.
من مسحور هاله‌هایی هستم
که به شفاعت انسان
-این نیمی مرگ و نیمی زندگی-
بر سر تو می‌چرخد
و با دستی که بر عسل گونه‌هایت کشیده‌ام
به سمت خانه‌ی تلخ میدوم
دویدن‌ام را پایانی نیست،
ماه کج می‌تابد
و نمی‌داند با لکّه‌هایش چه کند
و من نمی‌توانم برای جهان‌ام
که معطّل
در اتاق انتظار نشسته است،
تصمیمی بگیرم.
من که تمام درها را
با دست شکسته کوبیده‌ام
و در پی آن گوی جدا شده از روح
گنجه‌ها را تمام جسته‌ام
بیین چه هستم
ببین در این خیابان خالی
که میان دو چروک پیراهنت پیش می‌رود
چه گونه فکر می‌کنم که چه هستم.
روزی او اینجا بود
درست کنار من و این پله‌ها
که آسمان را به زمین وصل می‌کردند.
ما گپ می‌زدیم
و کتاب مقدس لاله‌ای شکوفا بود؛
"بخوان!
به نام شبنمی که روبرویت گذاردیم
تا خود را در آن ببینی.
به نام چشم‌ات
که جهان را به هیئت آن آفریده‌ایم.
بخوان که تمام مهلت تو
حتّا برای ادای نام خودت هم
بسنده نخواهد بود
انسانِ خلاصه در وداع و درود!"
اما تو ناگاه برخاسته، به رفتن
پیراهن‌ات را از نسترن‌ها تکاندی
و صبحگاه،عکسی که در آن روز تابستان
دست بر گردن گردوی پیر گرفته بودیم
در بادی دیوانه به دیوارهای کوچه می‌خورد.
جهان، خضوعی است که می‌کنیم
تا پس از آن به توجیه‌اش
عقل را وادار به دویدن کنیم
و گرنه این پنجره،هم چنان
به غسّال‌خانه‌ای متروک باز می‌شود
که میان جمجمه‌ای باز مانده در گوشه‌ی آن
یک مار کوچک خاکستری
به تنهایی خود فکر می‌کند.
***
شب:
خدایی که سرش را پایین آورده
تا در عبور خواب از چهره‌ی تو
آیه‌های تازه‌اش را
با پیغامبرانی تازه در میان گذارد.
شب:
رودی که کتاب آبی‌اش را آورده
تا برایش بخوانی و او را خواب رود.
شب:
منی که قلبم را چون فرشی پهن می‌کنم
تا بر آن بنشینم
و سکوت تو را برابر کنم با سکوت ماه
اما اینطور که تو پشت بر من خوابیده‌ای
هراس دارم که در واگشتِ چهره‌ات
سیمای مفرغین مرگ را ببینم
در هم فشرده و سرد.

از تو دور می‌شوم
آنقدر دور که وقار آسمان بالای سرت
به نگاه می‌شکند
و زمین از زیر تو خود را کنار می‌کشد
اینجا نباشم
دور می‌روم، دور...
شب:
دلوِ سیاه جا مانده به قبرستان


۱۳۹۲ مرداد ۲۸, دوشنبه

درباره ی ارجاع




مسئولیت ما ضمن انتشار چیزی که خودمان نساخته ایمش چیست؟ یک دیالوگ، یک عکس، کلام قصار، شوخی و...؟ اولین چیزی که به ذهن میرسد اینست که باید خالق آن را نام برد. زیر اثر نوشت: "از فلانی". اما این نه ممکن است نه مطلوب. چطور؟
1- ممکن نیست چون خیلی وقتها اصلن یک سخن مال یک نفر نیست یا آن یک نفر مطلقن ناشناس است. این در مورد جک ها و شوخی ها بیشتر مصداق دارد. همین پیامک هایی که معلوم نیست اول بار کی به کی فرستاده. همین شوخی های کلامی که به فیسبوک راه پیدا کرده. اینها علاوه بر آنکه گوینده ی مشخصی ندارند اغلب در دست به دست شدن تغییر میکنند و پرورده میشوند. به همین خاطر هیچ جوری نمیشود زیرشان نوشت "از فلانی"
2- تازه این کار مطلوب هم نیست، به سه دلیل. اوّل اینکه ما مجاز نیستیم وانمود کنیم با اثر دست اول مواجه بوده ایم. خیلی وقتها شنیده ای از اثری را نقل میکنیم که خودمان آن را ندیده/نخوانده ایم. مثلن ممکن است از پیجی دیالوگی برداریم و به جای استتوس خودمان بگذاریم و زیرش بنویسیم "هیچکاک". این کاری ریاییست چون اینطور القا میکند که من آدمی هستم که هیچکاک میبینم در صورتی که به احتمال بیشتر آخرین فیلمی که دیده ام امریکن پای 5 بوده، دو سال پیش! در این موارد بهترین کار همان شیر کردن است. امّا وقتی از اثری در جایی جز فیسبوک نقل میکنیم چطور؟ یک دوستی داشتم که به ادبیات ژاپن علاقه مند بود و در وبلاگش چیزی از خوانده هایش نشر میداد. یادم هست باری از یک سری موجودات اسطوره ای ژاپنی اطلاعاتی داده بود و زیر هر کدام نوشته بود: دایرة المعارف فلان، فلان شناسی، و... طوری که خواننده ی وبلاگ فکر میکرد نگارنده یک کار پژوهشی پر و پیمان درباره ی اسطوره های ژاپنی کرده؛ تا اینکه من باری اتفاقی یک رمان ژاپنی دست گرفتم و دیدم این دوستمان عینن مدخل آن کتاب را توی وبلاگش وارد کرده، بی آنکه نامی از خود آن رمان ببرد. همانطور که میبینید گاهی نقل ناشری که مستقیمن با آن مواجه بودیم اخلاقی تر از نقل نام مولف اصلیست.
دلیل دوم آنکه این کار آن هم در زمانی که تواتر خیلی راحت تر از گذشته اتفاق میفتند کاری خطیر است. یکی یک جمله ای یک جایی مینویسد و زیرش میزند "فلانی"، و هزار نفر هم با همان نام نشرش میدهند. آن شوخی نامه ی چارلی چاپلین به دخترش، جمله های مارک تواین، و عامیانه ترین مدلش، جمله های شریعتی را به یاد بیاورید.
دلیل سوم هم دلایل زیباشناسانه است. وظیفه ی اخلاقی من فقط دزدی نکردن است، نه بالا بردن اطلاعات عمومی افراد. ممکن است شعری یک جایی به ام بچسبد و طنینش را جوری بیابم که با چسباندن نام شاعر به دنباله اش زایل شود. یا اصلن شاعرش را خودم هم نشناسم و فقط پشت یک اتوبوسی چیزی دیده باشمش... 
پس چی؟
از " ----" استفاده کنیم به نظرم. قرار دادن چیزی در این گیومه ها معنای تضمین کردن از شخص دیگر میدهد و چون در کتاب ادبیات دبیرستان هم به آن اشاره شده میشود فرض کرد که عموم مردم ملتفتند که این یعنی از من نیست و تمام. امّا بسته به مورد، آن جاهایی که شبهات بالایی را پیش نیاورد همان "از فلانی" را هم میشود گذاشت. خصوصن که اگر از مولف زنده باشد به قانون کپی رایت هم عمل کرده ایم و رستگار میشویم، ان شاالله.

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

*
بیچاره سگ
که از درد خودش تصور واضح و متمایز ندارد
که وقتی درد دارد
نمیداند چه دارد
و داشتنِ بسیط دردناک تر است،
                         تا داشتنِ چیزی

پس آدم واژه ها را ساخت،
تا درد کمتری بکشد
بی آنکه بداند  "درد"
                                 خودش درد میاورد
دردی هم که نباشد.

بیچاره آدم
که از "دردِ سگ" تصور واضح و متمایز دارد
بیچاره من که مینویسم "تصورِ دردِ سگ"
                                           درد دارم
بیچاره من که آدمم
بیچاره.
بس که.
مثل سگ درد دارم

همه ی فکت های جهان در کار سرد کردن منند
ملحفه ی سفید در اولین تماس گرمای پوستم را میدزد. تختخوابم و پتوش هم همینطور. روی میز که مینشینم. کاشی های حمام. دیوارها. تلفن. قاشقی که به دهان میبرم. دسته ی لیوان ها. کلاً دستگیره ها. Mp3 player. درخت. شیر آب. چرم صندلی تاکسی ها. بچه ها. مودم اکسترنال. بغل دستی ام. پنجره. دوستان
این روزها همه چیز از من سردتر است. حتی قلبم.

*
ذو صفات
بعضی وقتها فکر میکنم خدا مهربان است. و کمی بعد شک میکنم. و او محکم میزند پس کله ام، تا مطمئن شوم که نیست.



برای من جزئی تر و پیچیده تر شدن شکایت های افراد یک جامعه، نشانه ی خوبی از پیشرفت آن جامعه است. منظورم از "پیشرفت" در اینجا استفاده ازنهادهای حقوقی مدرن است، به جای روشهای بدوی مثل ورود شخصی به ماجرا و درگیری متقابل، استخدام شر خر(!)، میانجی گری بزرگان قبیله و همینطور پذیرفتن موضع ضعف و گذشتن از حقوق است. کیفیت شکایت ها برای من مهم است؛ هم از این جهت که نشان میدهد افراد جامعه چه قدر حقوق خودشان را می شناسند و از قانون در استیفای آن بهره ی میبرند؛ و هم از آن رو که به من میگوید نظام حقوقی آن جامعه چه قدر ظرفیت دارد و شهروندانش چه قدر به آن امیدوارند. دیدن این نشانه در عملکرد زنان من را دو برابر بیشتر خوشحال میکند. به خصوص که این شکایت –تلویحاٌ با مستقیماً- به امری جنسی برگردد. مثلاً افزایش شکایت از تجاوز یک اتفاق خوبست، و افزایش شکایت از آزار جنسی توسط شوهر یک پیشامد عالی. اما اخیراً موردی دیده ام که حسابی مرا سر کیف آورده و مایلم اینجا بنویسمش. (شخصاً شاهد این ماجرا نبوده ام، اما سعی کرده ام از نقل کننده اش جزئیات بیشتری بخواهم و او را مجبور کنم روایت صادقانه ای داشته باشد! )   :
در ساختمانی چند منظوره یک کارگاه خیاطی دایر است. چند شرکت در آن دفتر دارند و واحد هایی هم مسکونی اند. طبعا پشت بام مورد استفاده ی عموم ساکنین و شاغلین است. خانم میانسالی که در یکی از این طبقات ساکن است، اخیراً شکایت کرده که لباس زیرهای مارک دارش برای بار چندم از پشت بام دزدیده شده است، و یکی از کارگران کارگاه خیاطی را متهم میکند. در تنظیم شکایت خودش خیلی دقیق رنگ و مارک لباس هایش را شرح میدهد و برای تفهیم بهتر به مأمورد کلانتری، سعی میکند با دستش فرم آنها را در هوا ترسیم میکند. در مرحله ی بعدی و برای جمع کردن استشهاد به سراغ تمام شاغلین و ساکنین ساختمان میرود و از آنها میخواهد اگر لباسهایی با آن مشخصات را تا به حال روی پشت بام دیده اند، تصدیق کنند که او آن لباسها را داشته است؛ و بگویند که به جز آن کارگر کارگاه و یک همسایه ی مورد اعتماد، دیگران به ندرت به پشت بام رفت و آمد دارند؛ و این را که آنها شاهد بوده اند چند روز پیش، کارگر مذکور بلافاصله بعد از او و بعد از آویختن لباسها، به آنجا رفته و وقتی که مشغول برداشتن لباسها بوده او مچش را گرفته و همسایه ها را صدا کرده است.

نمیدانم شکایت این زن به کجا رسیده است. امکانش هم نیست که بفهمم. اما این را میدانم که هر ست  لباس زیر مارک دار قیمتش بین 25 تا 100 هزار تومان ست؛ و خوشحالم شرمی احمقانه –مثل شرم از حرف زدن درباره ی "لباس زیر"-، مانع تلاش زنی برای جبران خسارتش نشده است.

تاب نمیاورم کسی تعریف ظاهرم را بکند. خودم را کج و کوله میکنم، زشت ترین لبخندهایم را میزنم، به خودم میپیچم وحتی اگر لازم باشد حرف احمقانه ای میزنم؛ تا غائله ختم شود. لباس فاخر هم نمیتوانم بپوشم. فقط در رنگهاست که گشاده دستم؛  میپاشمشان بر خودم –میپوشم. و لذا ستودن را هم برمیتابم، اگر از رنگ لباسم باشد. اما جز این نه. نه واقعاً.
و این یک واکنش روان-تنی نابجای خام نیست، دلایلی معلوم و موجّه دارد: این حکم دارد در مقایسه صادر میشود. و مقایسه دو حالت دارد: حالت اول مقایسه آدم با خودش است. وقتی کسی به آدم بگوید "خوشکل شده ای"، یعنی پیشتر نبوده ای. یعنی اغلب نیستی. در این اندازه ها نیستی، که گاهی اگر باشی به چشم میاید. هیچ کس به یک زیباروی حقیقی نمیگوید "خوشکل شده ای"، مگر برای غرضی. و ضمناً این خیلی بد است که زیبایی امری کاستی پذیر و زمان مند و مشروط باشد. امّا حالت بعدی... بعدی حتی بدتر است، چون در مقایسه ی تو با دیگریست که دارد حکم داده میشود. "خوشکل شده ای" یعنی از میانگین بهتری. از بعضی ها بهتری. یا فوقش از خیلی ها بهتری. یعنی زیبایی به نسبتی بین آدمها تقسیم شده و کسی بیشتر دارد و کسی کمتر. و این تقسیم هیچ ضابطه هم ندارد. همینجوریست. امتیازی است که "داده شده" و یا داده نشده، و همین هم هست که هست. با اینکه این یک وضع واقع است مشکلی ندارم، اما اینکه کسی آن را به مثابه ی امتیازی بر آدم حمل کند و انتظار داشته باشد آدم خوشش بیاید دیگر خیلی غیر قابل تحمل است. و باز برای همین است در حالی که شیفته ی زیبارویان حقیقی ام، و زیبایی مطلق آنها را معجزتی مدام میابم، با وجودِ آدمهای نسبتاً زیبا همیشه مشکل داشته ام. سخت است که چیزی در زمین باشد که همیشه در نسبت با کسی ست. و سخت تر اینکه آن چیز خودت باشی.

همکلاس عزیزی دارم که پزشک است. روز قبل از سر پریشانی با من سخن گفت. گفت که تازگی در مرکزی زیر نظر یونیسف، پزشک روسپیان و معتادها شده است. و طبعاً بعضی مراجعان هم معتادند هم روسپی. و قابل پیشبینیست که بعضی هاشان بچه دارند، و بعضی بچه های معتاد. از کودک معتاد به کرک پنجساله ای میگفت، که رماتیسم قلبی دارد و نمیشود در مرکز براش کاری کرد و باید بستری شود. گفتم خب بشود. گفت مادرش ندارد. مزه ای پراندم که: فکر میکردم کار و بارش خوب باشد. رنجیده جواب داد، باری چهار هزار تومان میگیرد. خوشکل که نیست................................. امروز دور میدان ولیعصر ایستاده بودم، منتظر کسی. از ده دقیقه بیشتر شد. آقای بارانی بلندِ سبیل تابداری فکر کرد میتواند پیشنهاد صد هزار تومانی بدهد. به ام برنخورد. نمیخورد معمولاً. عادت کرده ایم در این مملکت همه چی با همه چی قاطی. فقط از سر شب تا حالا، یکی هی دارد توی سرم میگوید "خوشکل شدی، خوشکل شدی، خوشکل..."



تقریباً یاد گرفته ام همه چیز را از همه چیز تفکیک کنم. و چیزها را از آدم ها تفکیک کنم. و چیزهایی را در یک آدم سراغ بگیرم و چیزهایی را در دیگری.
حالا کم میشود لنگ چیزی بمانم
یا توجهم به این واقعیت جلب شود         که تنهایی امری بسیط است و ذو مراتب هم نیست، و آدم یا تنها مانده است یا نمانده است. و یا کسی هست که تنها نباشی یا نه. یعنی دیگر اصلاً اهمیتش را از داده...

کم میشود
اما میشود، وقتی باید کسی باشد که
با ش کمی دور هم هیچ کار نکنید
حرف نزنید
جالبی در نیاورید
چایی هم نخورید حتی
و خسته نشوید
میخواهم بگویم "در تاریکی با کسی حرف نزدن"، در حقیقت نیازی اصیل تر و بنیادی تر از "در تاریکی با کسی حرف زدن" است.
و باز در حقیقت

در تاریکی فقط با کسی میشود حرف نزد، که یک کس باشد، و چیزها از ش جدا نباشد؛ و آن چیزهایی که بیرون هست و در او نیست، تمامن اهمیتش را از دست داده باشد.


اگر یک مرد زیرک، تحصیلکرده و سالم بدون هیچ علتی شروع کند به ادای العاذر را درآوردن، اگر به سراشیبی سقوط بغلتد، همینجور بدون وقفه غلت میخورد، و هیچ راه نجاتی هم براش وجود ندارد! خوب، نجات من در کجاست؟ من نمیتوانم مشروب بخورم- مشروب به سردردم دچار میکند؛ نمیتوانم شعرهای ناشیانه بگویم، نمیتوانم از بطالت روحی لذت ببرم و آن را اصیل و والا بدانم. بطالت بطالت است، ضعف ضعف است. هیچ اسم دیگری برای اینها نمیدانم. تباه شده ام، تباه. بی هیچ گفتگو!


"ایوانف"


آیزیا برلین در توصیف رومانتیک ها میگوید:
"ارزشهایی که برای این آدمها بیشترین اهمیت را داشت، چیزهایی بود مثل صداقت، صمیمیت، آمادگی برای فدا کردن جان خود در راه نوعی  اشراق درونی، دل سپردن به آرمانی که ارزش فدا کردن کل وجود آدم را دارد، چیزی که میارزد برایش زندگی کنی یا بمیری.... عقل سلیم و میانه روی اصلاً در اندیشه ی آنها جایی ندارد. به ضرورت جنگیدن تا آخرین نفس اعتقاد دارند. آدمهایی هستند معتقد به ارزش شهادت، حالا، شهادت در راه چه باشد دیگر اهمیتی نداشت. این آدمها معتقدند تقدس اقلیت ها از اکثریت ها بیشتر است، شکست شرافتمندانه تر از پیروزی است که چیزی زننده، چیزی مبتذل همراه آنست."
یک رومانتیک وقتی با گروهی از دلیرانِ راسخ میجنگد به خود میگوید:"مهم نیست این مردم به چه چیزی اعتقاد دارند، مهم وضعیت ذهنی آنهاست در این ایمان ورزیدن. مهم اینست که ایمانشان را نمیفروشند و آدمهای صادقی هستند. جا دارد به این آدمها احترام بگذارم. اگر فقط برای حفظ جانشان به صف ما میپیوستند، کاری خودخواهانه و ذلّت بار میبود." این آن وضعیت ذهنیست که افراد را وا میدارد بگویند: "اگز من به چیزی معتقد باشم و تو به چیز دیگر، لازم است با هم بجنگیم. شاید راه درست این باشد که تو مرا بکشی یا من تو را بکشم. شاید بهتر باشد در نبرد تن به تن همدیگر را بکشیم، اما بدتر از هر چیز سازش است، چون به آن معناست که ما هر دو به آرمانی که در دل داریم خیانت کرده ایم."
و این سطور من را یاد آدمهای اشرف میاندازد. آدمهای اشرف و تمامِ چپ های کلاسیکِ هنوز چپ. آنها که هیچ وقت پیروز نشده اند و پایگاه اجتماعیِ قابل توجه نداشته اند و با وجود این، همواره از گام زدن در مسیر پیشنهادی عقلانیتِ سازشگر سر باز زده اند. یادِ آدمهای خطرناکِ افراطی میاندازد مرا. یاد آرمانهای احمقانه و ایستادگی های سرشار از بلاهت. یادِ آدمهای خطرناکِ افراطیِ قابل احترام میاندازد مرا.
دیگر پنهان کاری بس است. واقعیت دارد، که من همیشه به رومانتیک ها سمپاتی داشته ام.



اولین روزهای خرابی هوا، عارضه ی روانی اش در من عصبیت و پاچه گیری بود. حالا فرق کرده. تکامل پیدا کرده و دوپاره شده:
بیرون که هستم دیگر آدمها را نمیبینم. به آنها بی حس شده ام. صداهای محدودی را میشنوم و در دیده فقط لکه های رنگی از ایشان  اثر میکند. حتی-اگر مجالی باشد- با خواب های کوتاه همراه میشوم و هوشیاری ام را به آن وامیگزارم. و از همین روست که موجودی دیگر به ندرت میتوانند عصبی ام کند، یا کنشی درم بر انگیزد. و جز لحظات حمله ی نفس گرفتگی، رنج جسمانی هم به ندرت رو میکند. گویی نوبتش فقط شبها میرسد.
اما به خانه که میرسم، و چای که میخورم و هوشیاری بر میگردد، همه ی دریافتهای حسی از حافظه بالا میزنند و جان میگیرند. و میروم بخوابم و نمیشود. کبد حالش خراب است و مزاج مدام در حال تغییر: سردی و گرمی به نوبت میایند و میروند. لباسها را میکنم و میپوشم. خودم را میخارانم و خسته میشوم و نمیخارانم. میخوابم و بیدارم. و آدمها هستند. از حافظه ام میجوشند و با کبد سلامتشان فخر میفروشند. مفتخرند که آلودگی برای ایشان فقط خبری ست، که  بدون ماسک نفس میکشند و هنوز هم میتوانند خوشحال باشند. آنها به سلامتشان غرّه اند و من به حساسیتم. من دلایل خوبی دارم که بهتر از ایشانم اما رأی اکثر چیز دیگریست. من چاره ای ندارم جز آنکه به ایشان نفرت بورزم؛ و تا صبح از این دونی ام در خودم بپیچم، به آن امید که خورشید بعضی چیزها را بخار کند: قوای حسّاسه ی مرا، و بلکه اساساً مرا.


آن وقت که ما را تفکیک میکردید...

آن وقت که ما را تفکیک میکردید باید انتظار میداشتید که رپ روزی فراگیرترین موسیقی نسلمان بشود.
خانواده ی کوچک چهار نفره ی من دیگر به ندرت در یک ماشین هم را تحمل میکنند. بنابراین دیگر به ندرت پیکنیک میرویم؛ و به ندرت تر سفر.
البته دلایل مختلف است، اما آخرین بار که زیرِ سقفِ یک ماشین بودیم...،موسیقی سبب اصطحکاک  شد.
مهدی رپ گوش میکند. فارسی و غیر فارسی. و این بقیه را آزار میدهد. نه اینکه جدالی در بگیرد و هر کس بخواهد سلیقه اش را تحمیل کند، نه. و نه اینکه تحملِ زبانِ وقیحِ این نوع موسیقی به خودی خود به کسی سخت بیاید. و چه بسا در نوع اجتماعی اش دلچسب هم باشد. آزارندگی در دلالت های آن است، به سبکِ زندگیِ جنسیِ مورد علاقه ی مهدی.  و ما هر سه در این رنج مشترکیم.
در این موسیقی نخست، از زن با سطحی ترین سلیقه های جنسی سخن گفته میشود؛ و دوم مفهوم معشوقه به کلی ناپدید شده است و بعضاً هر گونه عاطفه ی پایداری به او، مایه ی دست اندازی و تحقیر قلمداد میشود.
والدین من از اولی معذبند، و دومی را هم از پیامدهای آن میدانند. اما من تذکر میدهم که بر عکس است.میگویم ما در جامعه ای رشد کردیم که از شش جهت کوشیدند به مان نشان بدهند هر نوع رابطه بین دو جنس جنسی ست:
ما در تمام طول تحصیلمان تفکیک شده ایم: میل جنسی همیشه با آدم هاست، حتی پشت نیمکت. و آدم یک موجود ناتوانِ شهوتیست.
در اتوبوسها تفکیک شده ایم: مرد موجودیست که آماده است با عطر و یک برخورد اتفاقی به شانه و حتی حالت چشمها تحریک جنسی شود. و از طرف دیگر، زن کسیست که میتواند این کار را بکند.
در فرمهای ادارات تفکیک شده ایم. از همکارانمان تفکیک شده ایم. و در تفکیک ها تفکیک شده ایم: نخست و پیش از هر چیز به زن/مرد.
و والدین تقصیر مضاعفی دارند، که این تفکیک را جدی گرفته اند و ترسیده اند و سعی کرده اند ما را بترسانند.
ترسیده اند که دخترهایشان اغفال شوند، و پسرهایشان مشتری فاحشه ها. و از لوازم آن علت های موجه کننده ی تفکیک های سفت و سخت؛ اینست که هر دختری بالقوه فاحشه ایست، و هر پسری مشتری. و به همین سیاق...
والدین ما –کم یا زیاد- همیشه از عشق های ما ترسیده اند. همیشه ما را ترسانده اند: لابد هدف رابطه ی جنسی است/ لابد هدف  امتیازی است که بابت رابطه ی جنسی طلب میشود. و ما نترسیده ایم. و در عوض باور کرده ایم که هدف رابطه ی جنسی است/ هدف  امتیازی است که بابت رابطه ی جنسی طلب میشود.
به پدرم میگویم تو از اولین بار ما را از عشقی بر حذر داشته ای، به ما یاد داده ای که عشق همان رابطه ی جنسی است.
و ادامه میدهم مواظب باش دوباره از ترست ما را به ازدواج تشویق نکنی. ما آماده ایم فکر کنیم ازدواج هم همان رابطه ی جنسیست.

پ.ن1: تا مدتی اجتماعی و باز هم اجتماعی تر خواهم نوشت. و اهمیتی نمیدهم اگر این چیزها که مینویسم سطحی یا تکراری باشند، ومن هم متخصص نباشم.
پ.ن2: نگران من نباشید! بلدم به لذتهای اندک از نوشتن قانع باشم.

پ.ن3:اما اگر نگران لذتهای خودتانید، خب نخوانید!

اگر شما هم مثل من بیزارید از رانندگی، مرد محبوبتان را، خسته و بیمار، کنارتان بنشانید. شیشه ها را پایین بدهید و "مرغ خوشخوان" بگذارید، و به اش بگویید سیگارش را فقط توی بزرگراه میتواند روشن کند (وقتی که سرعت شما و جریان هوا کافی باشد). اوه. چه وعده ای! او به زودی با سیگار خاموشش بین انگشتان به خواب خواهد رفت. و لبهای گوشه پایین افتاده اش... و جعد موهایش پریشان روی صورت... و خوابِ سبیلها روی لبهای گوشه پایین افتاده اش... و شما آرام خواهید راند. دنده فقط تا چهار. پنج به زانویش میکشد. دست اندازها هم که فقط با دو. دعوا نمیکنید. فحش نمیدهید. راه را میگذارید هرکه خواست بیاید برود. شما که عجله ای ندارید.

مرد محبوبتان را کنارتان بنشانید. کنارتان بخوابانید. آن وقت مهربان میشوید. که کلاً آدم مگر کجا را دارد که برود. 



اکهارت میگوید آدم برای یکی شدن با ذات باری تعالی باید از هر چیز خالی بشود: از سنجشگری، از اراده و از خدا حتی. باید یک محل صرف بشود برای ظهور هر چیز.
زنها این را بهتر میفهمند.

آرایشگاه ها را دوست ندارم. نمیروم هیچ وقت. خودم کارهای خودم را میکنم. و هر چه را که لازمم بوده با آزمون و خطا آموخته ام. دیروز رفتم. اول فکر میکردم خوب جوانب کار را سنجیده ام. اپیلاسیون خوبی های زیادی دارد، پس باید بر پذیرش فضای نامطلوب سالن و بر پذیرش دردش اراده کرد. اراده کردم و خودم را سپردم دست خانم اپیلاتور. لباسهایم را کندم و دراز شدم روی تخت. از دست ها شروع کرد. اول بیشتر قلقلک داشت تا درد. قلقلک هم یک جور واکنش اراده است. اگر در انفعال محض باشی قلقلکت نمیاید، همانطور که در همآغوشی. قلقلک تمام شد. در پاها درد بود. اولش درد بود و سعی میکردم ناله کنم برای تسکین. دیگر خوبی ها و بدی های اپیلاسیون با هم نمیخواند. داشتم میسنجیدم که بلند شودم بروم، اما سرعت امر واقع اراده را جا میگذاشت. و آنوقت  درد بود و دیگر ناله نمیکردم. تا در آخر، که دیگر درد نبود. من هم نبودم. فقط شنوایی ام بود، و کمی دیدن. میگفت بچرخ: اینطرف، آنطرف. میچرخیدم. خون روی ملحفه را میدیدم اما خودم را نه. من نبودم که میچرخیدم. مثل من که نیستم وقتی کفش پاشنه دار پوشیده ام و پنجه هایم درد کرده و پاهایم توی هم پیچیده و غایت حرکتم یادم رفته و فقط دارم میروم و درد هم میرود. مثل زن وسط  درد یک همآغوشی. مثل محل شدن صرف مادر در حلول نوزاد.
زنها این چیزها را بهتر میفهمند.