۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه


تقریباً یاد گرفته ام همه چیز را از همه چیز تفکیک کنم. و چیزها را از آدم ها تفکیک کنم. و چیزهایی را در یک آدم سراغ بگیرم و چیزهایی را در دیگری.
حالا کم میشود لنگ چیزی بمانم
یا توجهم به این واقعیت جلب شود         که تنهایی امری بسیط است و ذو مراتب هم نیست، و آدم یا تنها مانده است یا نمانده است. و یا کسی هست که تنها نباشی یا نه. یعنی دیگر اصلاً اهمیتش را از داده...

کم میشود
اما میشود، وقتی باید کسی باشد که
با ش کمی دور هم هیچ کار نکنید
حرف نزنید
جالبی در نیاورید
چایی هم نخورید حتی
و خسته نشوید
میخواهم بگویم "در تاریکی با کسی حرف نزدن"، در حقیقت نیازی اصیل تر و بنیادی تر از "در تاریکی با کسی حرف زدن" است.
و باز در حقیقت

در تاریکی فقط با کسی میشود حرف نزد، که یک کس باشد، و چیزها از ش جدا نباشد؛ و آن چیزهایی که بیرون هست و در او نیست، تمامن اهمیتش را از دست داده باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر