تقریباً یاد گرفته ام همه چیز را از همه چیز تفکیک کنم. و
چیزها را از آدم ها تفکیک کنم. و چیزهایی را در یک آدم سراغ بگیرم و چیزهایی را در
دیگری.
حالا کم میشود لنگ چیزی بمانم
یا توجهم به این واقعیت جلب شود که
تنهایی امری بسیط است و ذو مراتب هم نیست، و آدم یا تنها مانده است یا نمانده است.
و یا کسی هست که تنها نباشی یا نه. یعنی دیگر اصلاً اهمیتش را از داده...
کم میشود
اما میشود، وقتی باید کسی باشد که
با ش کمی دور هم هیچ کار نکنید
حرف نزنید
جالبی در نیاورید
چایی هم نخورید حتی
و خسته نشوید
میخواهم بگویم "در تاریکی با کسی حرف نزدن"، در
حقیقت نیازی اصیل تر و بنیادی تر از "در تاریکی با کسی حرف زدن" است.
و باز در حقیقت
در تاریکی فقط با کسی میشود حرف نزد، که یک کس باشد، و
چیزها از ش جدا نباشد؛ و آن چیزهایی که بیرون هست و در او نیست، تمامن اهمیتش را
از دست داده باشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر