*
بیچاره سگ
که از درد خودش تصور واضح و متمایز ندارد
که وقتی درد دارد
نمیداند چه دارد
و داشتنِ بسیط دردناک تر است،
تا داشتنِ چیزی
پس آدم واژه ها را ساخت،
تا درد کمتری بکشد
بی آنکه بداند
"درد"
خودش درد
میاورد
دردی هم که نباشد.
بیچاره آدم
که از "دردِ سگ" تصور واضح و متمایز
دارد
بیچاره من که مینویسم "تصورِ دردِ سگ"
درد
دارم
بیچاره من که آدمم
بیچاره.
بس که.
مثل سگ درد دارم
*
همه ی فکت های جهان در کار سرد کردن منند
ملحفه ی سفید در اولین تماس گرمای پوستم را
میدزد. تختخوابم و پتوش هم همینطور. روی میز که مینشینم. کاشی های حمام. دیوارها.
تلفن. قاشقی که به دهان میبرم. دسته ی لیوان ها. کلاً دستگیره ها. Mp3 player. درخت. شیر آب. چرم صندلی تاکسی ها.
بچه ها. مودم اکسترنال. بغل دستی ام. پنجره. دوستان
این روزها همه چیز از من سردتر است. حتی قلبم.
*
ذو صفات
بعضی وقتها فکر میکنم خدا مهربان است. و کمی بعد
شک میکنم. و او محکم میزند پس کله ام، تا مطمئن شوم که نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر