((یک متر و ده در یک متر و پنجاه. در اوضاع و
احوالی که احساس میکرد نزدیک است دیوارها خفه اش کنند، شروع کرده بود به فکر کردن
به گله های فیل آزاد و هر صبح آلمانی ها او را میدیدند که سر حال و مشغول شوخی
است: هفت جان شده بود. وقتی از سلول خارج شد سر نخ را به ما رد کرد و هر بار کسی
در قفسش بی طاقت میشد شروع میکرد به این غولهایی فکر کند که به نحو مقاومت ناپذیر
فضاهای باز آفریقا را در می نوردیدند. این کار مستلزم تلاشی فوق العاده در خیال
پردازی بود، اما این تلاشی بود که ما را زنده نگه میداشت. رها در انزوا، نیمه جان،
دندانها را به هم میفشردند، لبخندی میزدند و با چشم بسته، فیلهامان را که همه چیز
را در مسیر خود جارو میکردند و هیچ چیز نمیتوانست مانع آنها شود یا متوقفشان کند،
تماشا میکردند. تقریباً صدای لرزش زمین زیر پاهای این آزادی معجزه آسا شنیده میشد
و بادِ فضای باز میامد تا ریه های ما را پر کند. طبعاً مقامات اردوگاه سرانجام
نگران شده بودند: روحیه ی بند ما به نحو خاصی بالا بود و کمتر میمردند. رفیقی
پاریسی را به یاد میاورم که نامش فلوش و جایش مجاور من بود. شب او را میدیدم: عاجز
از حرکت –نبضش به سی و پنج سقوط کرده بود- اما گاه گاهی نگاههای مان به هم بر
میخورد: در ژرفای چشمهایش درخششی از شادی که به زحمت قابل تشخیص بود میدیدم و
میدانستم که فیل ها هنوز آنجایند و او آنها را در افق میبیند. نگهبانان از خود
میپرسیدند چه شیطانی در جسم ما حلول کرده است...))
((مورل ناگهان احساس کرد که چیزی به صورتش خورد
و پیش پایش افتاد. با احتیاط، ضمن اینکه سعی میکرد تعادلش را از دست ندهد، چشمش را
به پایین انداخت: یک سوسک طلایی بود.
به پشت افتاده بود و پاها را تکان میداد. بیهوده
میکوشید تا روی پایش برگردد. مورل متوقف شده بود و خیره خیره به حشره نگاه میکرد.
در آن موقع یک سال بود که در اردوگاه اقامت داشت و از سه هفته پیش با شکم خالی،
کیسه های سیمان را حمل میکرد.
اما در اینجا یک چیزی بود که نمیشد گذاشت از چنگ
در برود. زانو را ضمن حفظ تعادل کیسه های روی شانه، خم کرد و با یک حرکت سبابه
حشره را روی پاها قرار داد.
در طول مسیر دو بار این کار را کرد. نفر جلویی
اش، رِوِل ناشر، نخستین کسی بود که متوجه شد. به نشانه ی تأیید غرّی زد و فوراً به
کمک سوسکی طلایی شتافت که روی پشت افتاده بود. بعد روتشتین متوجه شد. آنقدر نحیف
بود که گفتی بدنش قصد دارد از ظرافت انگشتانش تقلید کند. از آن به بعد تقریباً همه
ی سیاسی ها به سوسک های طلایی کمک میکردند، در حالی که "عادی ها" ناسزا
گویان از کنار آنها میگذشتند.
در بیست دقیقه ی استراحت هیچ یک از سیاسی ها
تسلیم خستگی نشد. حال آنکه این زمان موقعی بود که معمولاً روی سبزه ها میافتادند و
همان جا تا سوت بعدی بی حرکت میماندند. اما این بار انگار نیرویی تازه یافته
بودند. با چشمهایی میخکوب بر زمین، از هر طرف به دنبال سوسکی میگشتند که به کمک
نیاز داشته باشد.
گروهبان گروبر سر رسید... در یک لحظه متوجه شد
قصه چیست. دشمن را شناسایی کرده بود... کاری کرد که مشمئز کننده بود...: با چشمهای
میخکوب به زمین شروع کرد به دویدن در سبزه ها و هر بار که یک سوسک طلایی میدید با
ضربه ی چکمه آن را له میکرد. به این طرف و آن طرف میدوید، دور خود میچرخید، جست
میزد و در نوعی رقص مضحک که به علت بیهودگی اش تقریباً رقّت آور بود، پاشته بر
زمین میکوفت. او قادر بود زندانیان را لگد کوب کند و سوسک ها را له کند، اما آنچه
که منظور واقعی بود، به کلی دست نیافتنی و دور از دسترس بود و نمیتوانست کشته شود.
دست به کاری زده بود که هیچ ارتش، هیچ پلیس، هیچ نیروی فیزیکی و هیچ حزب و سازمانی قادر به حسن انجام آن نبود. اقتضایش این بود که
بتواند تمام انسانها را تا آخرین نفر در سراسر کره ی خاکی بکشد و تازه باز هم
احتمال داشت که پشت سر آنها ردّ پایی چون لبخندِ شکست ناپذیر طبیعت باقی بماند.))
ریشه های آسمان
رومن گاری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر