به کلاس زبان رفتن عادت نمیکنم. نمیتوانم عذاب
نکشم. الآن 5 ماه شده دیگر. یعنی طاقت
میاورم؟
همه اش باید حرف بزنی؛ باید حرف بشنوی.آن هم چه
حرفهایی؟ در باره ی زندگی روزمره. خرید، خوردن، مرتب کردن، سفر، مهمانی، آناتومی،
درد و مرض، کوفت، زهر مار... باید درباره ی همه ی اینها حرف بزنی: با ساده ترین و
احمقانه ترین معانی مرتبط. آن هم با کسانی، که دلت نمیخواهد. نمیتوانی درباره ی
فکرت چیزی بگویی، میتوانی از بین چیزهایی که بلدی بگویی، یکیش را به خودت منسوب
کنی. و حق نداری ساختار جمله ای را تغییر بدهی. جمله ات روی کاغذ با جمله ی هیچ کس
دیگر هیچ فرقی ندارد. ظرافت نثر و اینها همه کشک، و هر خلاقیتی به غلطِ اضافه
تبدیل میشود. لحن نداری. شعور نداری. حق هم نداری داشته باشی.
خدایا! خیلی بدجنسی. به خاطر آن ماجرای برج
بابل.
لابد میدانستی روزی مثل امروز میرسد، که
دیگر بدون زبان آموزی نمیشود رستگار شد. و
میدانستی که یک زبان آموز
آدم رستگاری نیست.
آدم رستگاری نیست.
کاشکی یک چیزهایی را نمیدانستی. آن وقت بهتر
میتوانستیم همدیگر را ببخشیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر