آیزیا برلین در توصیف
رومانتیک ها میگوید:
"ارزشهایی که برای
این آدمها بیشترین اهمیت را داشت، چیزهایی بود مثل صداقت، صمیمیت، آمادگی برای فدا
کردن جان خود در راه نوعی اشراق درونی، دل
سپردن به آرمانی که ارزش فدا کردن کل وجود آدم را دارد، چیزی که میارزد برایش زندگی
کنی یا بمیری.... عقل سلیم و میانه روی اصلاً در اندیشه ی آنها جایی ندارد. به
ضرورت جنگیدن تا آخرین نفس اعتقاد دارند. آدمهایی هستند معتقد به ارزش شهادت،
حالا، شهادت در راه چه باشد دیگر اهمیتی نداشت. این آدمها معتقدند تقدس اقلیت ها
از اکثریت ها بیشتر است، شکست شرافتمندانه تر از پیروزی است که چیزی زننده، چیزی
مبتذل همراه آنست."
یک رومانتیک وقتی با گروهی
از دلیرانِ راسخ میجنگد به خود میگوید:"مهم نیست این مردم به چه چیزی اعتقاد
دارند، مهم وضعیت ذهنی آنهاست در این ایمان ورزیدن. مهم اینست که ایمانشان را
نمیفروشند و آدمهای صادقی هستند. جا دارد به این آدمها احترام بگذارم. اگر فقط
برای حفظ جانشان به صف ما میپیوستند، کاری خودخواهانه و ذلّت بار میبود." این
آن وضعیت ذهنیست که افراد را وا میدارد بگویند: "اگز من به چیزی معتقد باشم و
تو به چیز دیگر، لازم است با هم بجنگیم. شاید راه درست این باشد که تو مرا بکشی یا
من تو را بکشم. شاید بهتر باشد در نبرد تن به تن همدیگر را بکشیم، اما بدتر از هر
چیز سازش است، چون به آن معناست که ما هر دو به آرمانی که در دل داریم خیانت کرده
ایم."
و این سطور من را یاد
آدمهای اشرف میاندازد. آدمهای اشرف و تمامِ چپ های کلاسیکِ هنوز چپ. آنها که هیچ
وقت پیروز نشده اند و پایگاه اجتماعیِ قابل توجه نداشته اند و با وجود این، همواره
از گام زدن در مسیر پیشنهادی عقلانیتِ سازشگر سر باز زده اند. یادِ آدمهای خطرناکِ
افراطی میاندازد مرا. یاد آرمانهای احمقانه و ایستادگی های سرشار از بلاهت. یادِ
آدمهای خطرناکِ افراطیِ قابل احترام میاندازد مرا.
دیگر پنهان کاری بس است.
واقعیت دارد، که من همیشه به رومانتیک ها سمپاتی داشته ام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر