اولین روزهای خرابی هوا، عارضه ی روانی اش در من
عصبیت و پاچه گیری بود. حالا فرق کرده. تکامل پیدا کرده و دوپاره شده:
بیرون که هستم دیگر آدمها را نمیبینم. به آنها
بی حس شده ام. صداهای محدودی را میشنوم و در دیده فقط لکه های رنگی از ایشان اثر میکند. حتی-اگر مجالی باشد- با خواب های
کوتاه همراه میشوم و هوشیاری ام را به آن وامیگزارم. و از همین روست که موجودی
دیگر به ندرت میتوانند عصبی ام کند، یا کنشی درم بر انگیزد. و جز لحظات حمله ی نفس
گرفتگی، رنج جسمانی هم به ندرت رو میکند. گویی نوبتش فقط شبها میرسد.
اما به خانه که میرسم، و چای که میخورم و
هوشیاری بر میگردد، همه ی دریافتهای حسی از حافظه بالا میزنند و جان میگیرند. و
میروم بخوابم و نمیشود. کبد حالش خراب است و مزاج مدام در حال تغییر: سردی و گرمی
به نوبت میایند و میروند. لباسها را میکنم و میپوشم. خودم را میخارانم و خسته
میشوم و نمیخارانم. میخوابم و بیدارم. و آدمها هستند. از حافظه ام میجوشند و با
کبد سلامتشان فخر میفروشند. مفتخرند که آلودگی برای ایشان فقط خبری ست، که بدون ماسک نفس میکشند و هنوز هم میتوانند خوشحال
باشند. آنها به سلامتشان غرّه اند و من به حساسیتم. من دلایل خوبی دارم که بهتر از
ایشانم اما رأی اکثر چیز دیگریست. من چاره ای ندارم جز آنکه به ایشان نفرت بورزم؛
و تا صبح از این دونی ام در خودم بپیچم، به آن امید که خورشید بعضی چیزها را بخار
کند: قوای حسّاسه ی مرا، و بلکه اساساً مرا.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر