۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

از بوبن برای روژیار



مضامینی که از جای جای نوشته های سر بر میاورند و تعدادشان اندک است  و همیشه تکرار میشوند، مورد انتقاد قرار میگیرند. اینها مضامینی بسیار فقیرند. بنابراین آنگونه مرا مورد خطاب قرار میدهند که گویی فیلسوف هستم، که نیستم. هنوز کار بدانجا نرسیده که در هیئت بدکار دانایان یا مرشدان در نظر آورده شوم... دانا کسی ست که همه چیز دارد، یعنی کسی ست که مرده است. و کار مرشد وارونه سخن گقتن است، و آن فریفتن است؛ یعنی دیگران را به سوی خود کشاندن است. ...
اندیشه ی من از زندگی عاشقانه، جسمی و روحی من سرچشمه گرفته است. واژه ی اندیشه مرا به یاد نامهایی میاندازد که در زندگی خصوصی من بوده اند، به یاد چهره هایی بسیار مشخص، به یاد زنی که دوستش داشته ام و او تنها با جنبش زندگی خویش را به درک احساس حسادت رسانده است و از آن طریق به درک تمنا و بی شک در ورای آن به درک خدا. من اندیشه ی خویش را وام دارد کسانی هستم که دوستشان داشته ام، همچنان که کودک هستی خود را مدیون والدین خویش است. این اقبالی است که از نتیجه ی برخوردها به آدمی روی میاورد، حتی اگر این برخوردها گاه به صورت بسیار بدی صورت پذیرند. ...
در نتیجه نقطه ی شروع اندیشه در وهله ی نخست آنجا قرار میگیرد که زیستن محال میشود، و به رغم آن، میل به ادامه ی زندگی را در ما برمیانگیزد. ...
اندیشه رنج آور است. برای من عظیم ترین اندیشه ی فعال و حقیقی در دستان مادرانی است که در کار پروردن فرزندان خویشند. چرا؟ نه از آن روی که آنها مادرند، بلکه بدان خاطر که باید نهایت توجه را به دیگری بکنند و زندگی دیگری به آنان بستگی دارد. این مطلبی بسیار ساده است. هوشمندی درآن است که چنان به دیگری توجه داشته باشیم که گویی تن او تن ما و زندگی او زندگی خود ماست... اما هوشمندی در آن نیز هست که خویشتن را از این عشق بسیار طبیعی برهانیم و مانند مادران، فرزند خویش را از دیگر کودکان دوست تر نداریم. شاید این کاری محال باشد. شاید به میانجی تن است که میتوانیم دوست بداریم. شاید تمام شکل های دیگر عشق ریاکاراکه و تحمل ناپذیر است و درس اخلاق میاموزد. ...
من با ماشین تحریر مینویسم- نمیتوانم  افکارم را دست نویس کنم، زیرا حاصل کار بسیار پیش پا افتاده و نزدیک به خودم میشود و این شاید دلیلی جسمانی داشته باشد، چرا که در هنگام دستنویس کردن نوعی خویشتن دوستی پدید میاید که در این زمان زیان آور است. وقتی با ماشین تحریر مینوسم، نوعی سردی در کار به وجود میاید ....
....
نوعی اجتماع ناپیدا وجود دارد کع اعضای آن از جمله از طریق کتابها با هم ارتباط دارند... این حیاتی که گویی در دخمه ای از اموات جریان دارد، تمام آنچه برای ما از روشنفکری باقی مانده زیر بال و پر خود میگیرد و روشنفکری را مهیّای آمدن میکند و احتمالاً بافت اجتماعی را نیز که رویه ی آن خراب و ویران است، اما لایه های زیرین آن پاینده است و خاموش نخواهد شد، حفظ میکند. ...این زمان باید به شیوه ای کاملاً سیاسی، و نه به  روشی زیباشناختی، از ادبیات سخن گفت. گمان میکنم دیگر نمیشود بدون سخن گفتن از همه چیز، درباره ی نویسندگی حرف زد و این روشی است  که نه تنها خطر هرج و مرج در آن وجود ندارد، بلکه  شرطی لازم برای رسیدن به بیانی واضح و روشن است. باید از این اجتماعی که پدید آمده سخن گفت، همان اجتماعی که کورمال به راه خود ادامه میدهد و گاه خویشتن را به فراموشی میسپارد، اما در هر حال یقیناً وجود دارد. ...
این عبارات از کتاب "رفیق اعلی" به ترجمه ی "پیروز سیار" برگرفته شده اند. از مصاحبه ای با "کریستین بوبن".



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر