۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

تاب نمیاورم کسی تعریف ظاهرم را بکند. خودم را کج و کوله میکنم، زشت ترین لبخندهایم را میزنم، به خودم میپیچم وحتی اگر لازم باشد حرف احمقانه ای میزنم؛ تا غائله ختم شود. لباس فاخر هم نمیتوانم بپوشم. فقط در رنگهاست که گشاده دستم؛  میپاشمشان بر خودم –میپوشم. و لذا ستودن را هم برمیتابم، اگر از رنگ لباسم باشد. اما جز این نه. نه واقعاً.
و این یک واکنش روان-تنی نابجای خام نیست، دلایلی معلوم و موجّه دارد: این حکم دارد در مقایسه صادر میشود. و مقایسه دو حالت دارد: حالت اول مقایسه آدم با خودش است. وقتی کسی به آدم بگوید "خوشکل شده ای"، یعنی پیشتر نبوده ای. یعنی اغلب نیستی. در این اندازه ها نیستی، که گاهی اگر باشی به چشم میاید. هیچ کس به یک زیباروی حقیقی نمیگوید "خوشکل شده ای"، مگر برای غرضی. و ضمناً این خیلی بد است که زیبایی امری کاستی پذیر و زمان مند و مشروط باشد. امّا حالت بعدی... بعدی حتی بدتر است، چون در مقایسه ی تو با دیگریست که دارد حکم داده میشود. "خوشکل شده ای" یعنی از میانگین بهتری. از بعضی ها بهتری. یا فوقش از خیلی ها بهتری. یعنی زیبایی به نسبتی بین آدمها تقسیم شده و کسی بیشتر دارد و کسی کمتر. و این تقسیم هیچ ضابطه هم ندارد. همینجوریست. امتیازی است که "داده شده" و یا داده نشده، و همین هم هست که هست. با اینکه این یک وضع واقع است مشکلی ندارم، اما اینکه کسی آن را به مثابه ی امتیازی بر آدم حمل کند و انتظار داشته باشد آدم خوشش بیاید دیگر خیلی غیر قابل تحمل است. و باز برای همین است در حالی که شیفته ی زیبارویان حقیقی ام، و زیبایی مطلق آنها را معجزتی مدام میابم، با وجودِ آدمهای نسبتاً زیبا همیشه مشکل داشته ام. سخت است که چیزی در زمین باشد که همیشه در نسبت با کسی ست. و سخت تر اینکه آن چیز خودت باشی.

همکلاس عزیزی دارم که پزشک است. روز قبل از سر پریشانی با من سخن گفت. گفت که تازگی در مرکزی زیر نظر یونیسف، پزشک روسپیان و معتادها شده است. و طبعاً بعضی مراجعان هم معتادند هم روسپی. و قابل پیشبینیست که بعضی هاشان بچه دارند، و بعضی بچه های معتاد. از کودک معتاد به کرک پنجساله ای میگفت، که رماتیسم قلبی دارد و نمیشود در مرکز براش کاری کرد و باید بستری شود. گفتم خب بشود. گفت مادرش ندارد. مزه ای پراندم که: فکر میکردم کار و بارش خوب باشد. رنجیده جواب داد، باری چهار هزار تومان میگیرد. خوشکل که نیست................................. امروز دور میدان ولیعصر ایستاده بودم، منتظر کسی. از ده دقیقه بیشتر شد. آقای بارانی بلندِ سبیل تابداری فکر کرد میتواند پیشنهاد صد هزار تومانی بدهد. به ام برنخورد. نمیخورد معمولاً. عادت کرده ایم در این مملکت همه چی با همه چی قاطی. فقط از سر شب تا حالا، یکی هی دارد توی سرم میگوید "خوشکل شدی، خوشکل شدی، خوشکل..."


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر