آدم کی هبوط کرد؟ نه گندم نه سیب.
حوّا بود که از دنده ی آدم بر شد و او شد و برابرنهادِ او.
حوّا زمین است، هبوط است. حوّا خودِ آدم است، دیگریست، تن ست. حوّاست که آغاز خلقت
است. جهان من نیست، جهان بودنِ دیگریست. جهان بهشت نیست. بهشت بودنِ دیگری نیست.
تنِ مادر جهانِ نخست است. در جهان بودگی، دریافتِ
ناخودآگاهِ لحظه ی تولّد است. و تولّدِ
نخست به سلب محقق میشود: جدا افتادن از تنی، و حضوری یکباره و ناخودآگاه. (آیا
نفرین، مادر ست یا کندن از مادر؟ ما هرگز نخواهیم دانست.)
امّا تن با درد است که استمرار میابد و به آگاهی در میاید. تنومندی
از درد شروع میشود، وآگاهی به جهان با درد. آنها که درد ندارند هرگز در جهان نبوده
اند و دیگری را در نیافته اند. سولیپسیتهای ملعونِ بهشتی. و آگاهی ایشان تماماً
انتزاعی و خدایگون است.( من اگر خدا را دوست بدارم، میتوانم ایشان را...)...
و دیگر بار زاده
شدن از آغوش دیگریست، که قوس صعود را میآغازد.
تنگم در بر بگیر/
جایم در شیار دنده هایت خالیست/ تنگم در بر بگیر تا جهان/ که به وهمی ماننده است/
به وهمی بماند/ بگذار دیگری فراموش شود/ حتی من/ تنت را به یاد بیاور و تنت را از یاد ببر/ بگذار
فراموش شویم/ میخواهیم برگردیم
...
لیکن من هنوز مرگ را نمیشناسم. (باشد که به زودی با ما سخن
بگوید. آمین.)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر