نمیفهمم تا همین الان چه چیز مرا باز میداشت نمودهای طبیعی لال شدنم را در وضع طبیعیشان رها کنم. چرا دست از اینهمه فعالّیت که نه به پشن میانجامند (هیچ فعالیتّی پشنی برنمیانگیزد) و نه مرگ برنمیدارم؟ دلسوز والدینمم؟ یا نگران دشمنانم؟
من که مخاطبه ام را ماههاست با کتاب قطع کرده ام، که از شبانی هستی دست برداشته ام و فکر نمیکنم و نمینوسم، چرا باید به مادرم بگویم سلام-کجا بودی، و با پدرم درباره ی آرایش سیاسی نیروهای سیاسی پای تلویزیون چیز تفت بدهم؟ چرا مهدی باید بیاید بگوید مجیدی چه کون جدیدی داده و خودش اخیرن کدام دختری را پروژه کرده و کلّه تکان بدهم-لبخند بزنم؟ موبایل به چه کارم میاید؟ در را روی سارا باز کنم که چه؟ چرا تلفن فامیل را جواب بدهم حال سفتی یا شلی ریغ جدید بچه شان را بپرسم؟ چرا وقت کون پاره کردن روی تردمیل به بغل دستی درباره ی دینامیک چربی سوزی اطلاعات بدهم؟ چرا وقت گرفتن بقیه ی پول به فروشنده بگویم "مرسی"؟ "مبارک باشه". "خسته نباشی". "خوب باشی". دوست؟ دوست؟ من که منتظر چیزی نیستم چرا باید به ساعت نگاه کنم؟ یا بدتر از آن از آلارم استفاده کنم؟ وقتی دیگر با کسی قرار نمیگذارم و متعهد به انجام کاری نیستم پس دقیقاً چی را با چی میخواهم تنظیم کنم؟ چرا به هرکی که میپرسد چه کار میکنی فقط نمیگویم "هیچی" و سرم را نمیاندازم دور نمیشوم؟ چرا هنوز درباره ی تکنینک های آشپزی نظر میدهم؟ اصلن آشپزی میکنم چرا؟ آن کلاس لعنتی را ثبت نام کردم که چی؟ چرا از تهرانی تایم-شیت جدید گرفتم؟ چرا از تمام کارها به ورزش و خوردن و ریدن بسنده نمیکنم، وقتی بدون تعالی، کار نه ارزش میدهد و نه میگیرد؟ و چرا در غیاب تعالی اگر اینهمه فعّالم در کار مرگ خود خرجش نکنم؟
عجب فعّالیتی...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر