۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

گویی "ازدواج/خانواده" قرار نبوده چنین کسالت بار و کم ثمر باشد


"ای.ای. ایوانز-پریچارد که در دهه ی 1930 به پژوهش در میان آزانده های ساکن مرکز مشغول بود، گزارش کرده که جنگجویان با پسر بچه ها ازدواج میکردند و این پسر بچه ها تمامی وظایف همسری، از جمله وظایف جنسی را به جا میاورده اند. در چنین ازدواجی به خانواده ی پسر شیر بها تعلق میگرفت و اگر شخص دیگری با پسر روابط جنسی برقرار میکرد، جنگجو میتوانست به او تهمت زنا بزند....
به همین ترتیب در داهومی باستان (بنین کنونی) گاه زنی ثروتمند با زنی جوانتر ازدواج میکرد و از آن زن جوان انتاظار میرفت که با مردان رابطه برقرار کند تا وارثانی برای زن مسن تر به وجود آورد. در همه ی این موارد، آداب و رسوم و حقوق و تعهدات ازدواج بین زن و مرد جاریست. گرچه این نمونه ظاهراً شبیه ازدواج بین دو همجنس است که در غرب مدافعانی دارد، باید خاطر نشان کرد که ازدواج بین دو همجنس در میان اقوام آزنده و داهومی و دیگر موارد مشابه که در نوشته های انسان شناختی ذکر شده بر مبنای عدم تقارن های آشکار استوار است، نه آن نوع مشارکت و برابری که مدافعان ازدواج بین دو  هم جنس در غرب در ذهن دارند....
برای دودونگوها پیوند مادام العمر با یک شریک واحد امری کاملاً پذیرفته شت است. اما در بسیاری از جوامع هیچ یک از این دو فرض برقرار نیست. چند زنی.... بر اساس قوانین اسلام... به ویژه در آفریقا رواج دارد. چند شویی بسیار کمتر از چند زنی رایج است و معروف ترین نمونه های آن مربوط به تبت و تپه های شمال هند است. دست کم در تبت چند شویی قرینه ی کامل چند زنی نیست، بلکه معمولاً متضمن ازدواج مشترک چند برادر با یک زن است. پیامد های جمعیتی چند شویی درست در مقابل چند زنیست؛ از آنجا که زن به طور عادی هر چند سال یک بار زایمان میکند، چند شویی از شتاب رشد جمعیت میکاهد و موجب صرفه جویی در ذخایر قابل توارث از قبیل زمین میشود، در حالی که چند زنی باعث رشد جمعیت و اتلاف سریع ذخایر زمینی میشود....
در ارتفاعات گینه ی نو ، جوامعی یافت میشود که در آن ها مردها و پسران بالغ با هم در یک خانه زندگی میکنند، و زنها و دخترها و پسران نابالغ هم جدا در خانه های دیگر. مردها هر از چند گاهی به زن و بچه شان سر میزنند، ولی به ندرت شب را پیششان میمانند.
در میان دودونگوها... نو عروس و تازه داماد معمولا یکی دو سال اول را نزد پدر و مادر دختر زندگی میکردند و طی این مدت داماد موظف بود که در ازای این اقامت به پدرزنش خدمت کند. این تمهیدات برای آن بود که دختر هنگام به دنیا آوردن اولین فرزندش در محیطی راحت و آشنا و کنار مادرش باشد. پس از تواد بچه ی اول... خانوداده ی داماد مابقی شیر بها را پرداخت میکردند و زوجهای جوان به خانه ی خودشان که معمولاً نزدیک خانواده ی داماد بود نقل مکان میکردند.... زوج ها در ایام کهولت به خانه ی کوچکتری در باغ هایشان نقل مکان میکردند و نوه هایشان به نوبت پیششان میامدند. اگر به بسیاری از خانواده های دودونگو ها نگاه کنید، شاهد چیزی شبیه "خانواده ی هسته ای" خواهید بود که فرقی با الگوی غربی خودمان ندارد، اما چنین برداشتی کاملاً گمراه کننده است. وظیفه ی بزرگ کردن بچه ها، که از وظایف اصلی خانواده است، به پدر و مادر بچه واگزار نمیشود... بچه ها از خانه ای به خانه ی دیگر میروندو موقع گرسنگی همان جا غذا میخورند و موقع تاریک شدن هوا هر جا که باشند همانجا میخوابند. اتفاقاً خانواده ی هسته ای از لحاظ عملی واحد بسیار ناکارامدی برای بزرگ کردن بچه هاست و چندان به درد این کار نمیخورد.
در نویوئو مردم چند مادری و چند پدری، یعنی داشتن چند پدر یا مادر "زیستی" را به رسمیت میشمارند. چند مادری زمانی اتفاق میافتد که شخص از سینه ی زن دیگری به جز مادر خودش شیر بخورد. ... بچه که بزرگ شد دایه اش را هم مادر خطاب میکند. ... چند پدری هم به این باور رایج در میان اکثر نویوئوها برمیگردد که زن برای آنکه باردار شود باید به دفعات (به گفته ی برخی حداقل ده بار) رابطه ی جنسی برقرار کند، چون باید به مقدار خیلی زیادی منی (یا به اصطلاح خودشان "خون سفید") در رحمش جمع کند. در گروههای مادر تبار، تبار بر اساس دودمان اناث مشخص میشود.... اما جوامع شکل گرفته حول محور مادر تباری لزوماً مادر سالار نیستند، هر چند ممکن است زنان موقعیتی بهتر از مردان داشته باشند. ... وارث اصلی مرد نه پسرش، که پسر خواهر اوست. ... مالینوفسکی معتقد بود که در جوامع مادر تبار... عقده ی اودیپ متوجه دایی پسر است نه پدر او."
"انسان شناسی اجتماعی و فرهنگیِ" نشر ماهی. عالی به نظر میرسد. به خصوص برای کم سوادهای مبتدی مثل من. 
در مورد تیتر حرف نمیزنم چون قطعاً مزخرفاتی چالش برانگیز است و شما هم احتمالاً مجبور میشوید مزخرفاتی چالش برانگیزِ دیگری درباره ی "ازدواج/خانواده" بگویید و... . در حالی که من اصلاً خوشم نمیاید در باره این مفهوم با کسی حرف بزنم، و فقط مایلم دیگران درباره اش بازاندیشی کنند!


لطفاً به این فکر کنید که احتمالاً ازدواج/خانواده قرار بوده "مفید" باشد و روابط را به شکلی "بهینه" تنظیم کند، نه مفهومی "مقدس" و "صلب"؛ و احتمالاً قرار هم نبوده از این مفهوم فقط "مشکلات ازدواج" باقی بماند. و فک کنید که احتمالاً در دوره ی بلوغِ جامعه ی انسانی، خیلی ضرورت ندارد حکومت/شرع تشخیص بدهد چه چیز رابطه را بهینه میکند.

انسان شناسی
نشر ماهی


به کلاس زبان رفتن عادت نمیکنم. نمیتوانم عذاب نکشم. الآن 5 ماه شده دیگر. یعنی  طاقت میاورم؟
همه اش باید حرف بزنی؛ باید حرف بشنوی.آن هم چه حرفهایی؟ در باره ی زندگی روزمره. خرید، خوردن، مرتب کردن، سفر، مهمانی، آناتومی، درد و مرض، کوفت، زهر مار... باید درباره ی همه ی اینها حرف بزنی: با ساده ترین و احمقانه ترین معانی مرتبط. آن هم با کسانی، که دلت نمیخواهد. نمیتوانی درباره ی فکرت چیزی بگویی، میتوانی از بین چیزهایی که بلدی بگویی، یکیش را به خودت منسوب کنی. و حق نداری ساختار جمله ای را تغییر بدهی. جمله ات روی کاغذ با جمله ی هیچ کس دیگر هیچ فرقی ندارد. ظرافت نثر و اینها همه کشک، و هر خلاقیتی به غلطِ اضافه تبدیل میشود. لحن نداری. شعور نداری. حق هم نداری داشته باشی.
خدایا! خیلی بدجنسی. به خاطر آن ماجرای برج بابل.
لابد میدانستی روزی مثل امروز میرسد، که دیگر  بدون زبان آموزی نمیشود رستگار شد. و میدانستی که یک زبان آموز
آدم رستگاری  نیست.

کاشکی یک چیزهایی را نمیدانستی. آن وقت بهتر میتوانستیم همدیگر را ببخشیم.

از زندان نترسید. دشتهای گسترده هنوز فیلهای بزرگی دارند.


((یک متر و ده در یک متر و پنجاه. در اوضاع و احوالی که احساس میکرد نزدیک است دیوارها خفه اش کنند، شروع کرده بود به فکر کردن به گله های فیل آزاد و هر صبح آلمانی ها او را میدیدند که سر حال و مشغول شوخی است: هفت جان شده بود. وقتی از سلول خارج شد سر نخ را به ما رد کرد و هر بار کسی در قفسش بی طاقت میشد شروع میکرد به این غولهایی فکر کند که به نحو مقاومت ناپذیر فضاهای باز آفریقا را در می نوردیدند. این کار مستلزم تلاشی فوق العاده در خیال پردازی بود، اما این تلاشی بود که ما را زنده نگه میداشت. رها در انزوا، نیمه جان، دندانها را به هم میفشردند، لبخندی میزدند و با چشم بسته، فیلهامان را که همه چیز را در مسیر خود جارو میکردند و هیچ چیز نمیتوانست مانع آنها شود یا متوقفشان کند، تماشا میکردند. تقریباً صدای لرزش زمین زیر پاهای این آزادی معجزه آسا شنیده میشد و بادِ فضای باز میامد تا ریه های ما را پر کند. طبعاً مقامات اردوگاه سرانجام نگران شده بودند: روحیه ی بند ما به نحو خاصی بالا بود و کمتر میمردند. رفیقی پاریسی را به یاد میاورم که نامش فلوش و جایش مجاور من بود. شب او را میدیدم: عاجز از حرکت –نبضش به سی و پنج سقوط کرده بود- اما گاه گاهی نگاههای مان به هم بر میخورد: در ژرفای چشمهایش درخششی از شادی که به زحمت قابل تشخیص بود میدیدم و میدانستم که فیل ها هنوز آنجایند و او آنها را در افق میبیند. نگهبانان از خود میپرسیدند چه شیطانی در جسم ما حلول کرده است...))

((مورل ناگهان احساس کرد که چیزی به صورتش خورد و پیش پایش افتاد. با احتیاط، ضمن اینکه سعی میکرد تعادلش را از دست ندهد، چشمش را به پایین انداخت: یک سوسک طلایی بود.
به پشت افتاده بود و پاها را تکان میداد. بیهوده میکوشید تا روی پایش برگردد. مورل متوقف شده بود و خیره خیره به حشره نگاه میکرد. در آن موقع یک سال بود که در اردوگاه اقامت داشت و از سه هفته پیش با شکم خالی، کیسه های سیمان را حمل میکرد.
اما در اینجا یک چیزی بود که نمیشد گذاشت از چنگ در برود. زانو را ضمن حفظ تعادل کیسه های روی شانه، خم کرد و با یک حرکت سبابه حشره را روی پاها قرار داد.
در طول مسیر دو بار این کار را کرد. نفر جلویی اش، رِوِل ناشر، نخستین کسی بود که متوجه شد. به نشانه ی تأیید غرّی زد و فوراً به کمک سوسکی طلایی شتافت که روی پشت افتاده بود. بعد روتشتین متوجه شد. آنقدر نحیف بود که گفتی بدنش قصد دارد از ظرافت انگشتانش تقلید کند. از آن به بعد تقریباً همه ی سیاسی ها به سوسک های طلایی کمک میکردند، در حالی که "عادی ها" ناسزا گویان از کنار آنها میگذشتند.
در بیست دقیقه ی استراحت هیچ یک از سیاسی ها تسلیم خستگی نشد. حال آنکه این زمان موقعی بود که معمولاً روی سبزه ها میافتادند و همان جا تا سوت بعدی بی حرکت میماندند. اما این بار انگار نیرویی تازه یافته بودند. با چشمهایی میخکوب بر زمین، از هر طرف به دنبال سوسکی میگشتند که به کمک نیاز داشته باشد.
گروهبان گروبر سر رسید... در یک لحظه متوجه شد قصه چیست. دشمن را شناسایی کرده بود... کاری کرد که مشمئز کننده بود...: با چشمهای میخکوب به زمین شروع کرد به دویدن در سبزه ها و هر بار که یک سوسک طلایی میدید با ضربه ی چکمه آن را له میکرد. به این طرف و آن طرف میدوید، دور خود میچرخید، جست میزد و در نوعی رقص مضحک که به علت بیهودگی اش تقریباً رقّت آور بود، پاشته بر زمین میکوفت. او قادر بود زندانیان را لگد کوب کند و سوسک ها را له کند، اما آنچه که منظور واقعی بود، به کلی دست نیافتنی و دور از دسترس بود و نمیتوانست کشته شود. دست به کاری زده بود که هیچ ارتش، هیچ پلیس، هیچ نیروی فیزیکی و هیچ حزب و سازمانی  قادر به حسن انجام آن نبود. اقتضایش این بود که بتواند تمام انسانها را تا آخرین نفر در سراسر کره ی خاکی بکشد و تازه باز هم احتمال داشت که پشت سر آنها ردّ پایی چون لبخندِ شکست ناپذیر طبیعت باقی بماند.))

ریشه های آسمان

رومن گاری

از بوبن برای روژیار



مضامینی که از جای جای نوشته های سر بر میاورند و تعدادشان اندک است  و همیشه تکرار میشوند، مورد انتقاد قرار میگیرند. اینها مضامینی بسیار فقیرند. بنابراین آنگونه مرا مورد خطاب قرار میدهند که گویی فیلسوف هستم، که نیستم. هنوز کار بدانجا نرسیده که در هیئت بدکار دانایان یا مرشدان در نظر آورده شوم... دانا کسی ست که همه چیز دارد، یعنی کسی ست که مرده است. و کار مرشد وارونه سخن گقتن است، و آن فریفتن است؛ یعنی دیگران را به سوی خود کشاندن است. ...
اندیشه ی من از زندگی عاشقانه، جسمی و روحی من سرچشمه گرفته است. واژه ی اندیشه مرا به یاد نامهایی میاندازد که در زندگی خصوصی من بوده اند، به یاد چهره هایی بسیار مشخص، به یاد زنی که دوستش داشته ام و او تنها با جنبش زندگی خویش را به درک احساس حسادت رسانده است و از آن طریق به درک تمنا و بی شک در ورای آن به درک خدا. من اندیشه ی خویش را وام دارد کسانی هستم که دوستشان داشته ام، همچنان که کودک هستی خود را مدیون والدین خویش است. این اقبالی است که از نتیجه ی برخوردها به آدمی روی میاورد، حتی اگر این برخوردها گاه به صورت بسیار بدی صورت پذیرند. ...
در نتیجه نقطه ی شروع اندیشه در وهله ی نخست آنجا قرار میگیرد که زیستن محال میشود، و به رغم آن، میل به ادامه ی زندگی را در ما برمیانگیزد. ...
اندیشه رنج آور است. برای من عظیم ترین اندیشه ی فعال و حقیقی در دستان مادرانی است که در کار پروردن فرزندان خویشند. چرا؟ نه از آن روی که آنها مادرند، بلکه بدان خاطر که باید نهایت توجه را به دیگری بکنند و زندگی دیگری به آنان بستگی دارد. این مطلبی بسیار ساده است. هوشمندی درآن است که چنان به دیگری توجه داشته باشیم که گویی تن او تن ما و زندگی او زندگی خود ماست... اما هوشمندی در آن نیز هست که خویشتن را از این عشق بسیار طبیعی برهانیم و مانند مادران، فرزند خویش را از دیگر کودکان دوست تر نداریم. شاید این کاری محال باشد. شاید به میانجی تن است که میتوانیم دوست بداریم. شاید تمام شکل های دیگر عشق ریاکاراکه و تحمل ناپذیر است و درس اخلاق میاموزد. ...
من با ماشین تحریر مینویسم- نمیتوانم  افکارم را دست نویس کنم، زیرا حاصل کار بسیار پیش پا افتاده و نزدیک به خودم میشود و این شاید دلیلی جسمانی داشته باشد، چرا که در هنگام دستنویس کردن نوعی خویشتن دوستی پدید میاید که در این زمان زیان آور است. وقتی با ماشین تحریر مینوسم، نوعی سردی در کار به وجود میاید ....
....
نوعی اجتماع ناپیدا وجود دارد کع اعضای آن از جمله از طریق کتابها با هم ارتباط دارند... این حیاتی که گویی در دخمه ای از اموات جریان دارد، تمام آنچه برای ما از روشنفکری باقی مانده زیر بال و پر خود میگیرد و روشنفکری را مهیّای آمدن میکند و احتمالاً بافت اجتماعی را نیز که رویه ی آن خراب و ویران است، اما لایه های زیرین آن پاینده است و خاموش نخواهد شد، حفظ میکند. ...این زمان باید به شیوه ای کاملاً سیاسی، و نه به  روشی زیباشناختی، از ادبیات سخن گفت. گمان میکنم دیگر نمیشود بدون سخن گفتن از همه چیز، درباره ی نویسندگی حرف زد و این روشی است  که نه تنها خطر هرج و مرج در آن وجود ندارد، بلکه  شرطی لازم برای رسیدن به بیانی واضح و روشن است. باید از این اجتماعی که پدید آمده سخن گفت، همان اجتماعی که کورمال به راه خود ادامه میدهد و گاه خویشتن را به فراموشی میسپارد، اما در هر حال یقیناً وجود دارد. ...
این عبارات از کتاب "رفیق اعلی" به ترجمه ی "پیروز سیار" برگرفته شده اند. از مصاحبه ای با "کریستین بوبن".




آدم کی هبوط کرد؟ نه گندم نه سیب.
حوّا بود که از دنده ی آدم بر شد و او شد و برابرنهادِ او. حوّا زمین است، هبوط است. حوّا خودِ آدم است، دیگریست، تن ست. حوّاست که آغاز خلقت است. جهان من نیست، جهان بودنِ دیگریست. جهان بهشت نیست. بهشت بودنِ دیگری نیست.
تنِ مادر جهانِ نخست است. در جهان بودگی، دریافتِ ناخودآگاهِ  لحظه ی تولّد است. و تولّدِ نخست به سلب محقق میشود: جدا افتادن از تنی، و حضوری یکباره و ناخودآگاه. (آیا نفرین، مادر ست یا کندن از مادر؟ ما هرگز نخواهیم دانست.)
امّا تن با درد است که استمرار میابد و به آگاهی در میاید. تنومندی از درد شروع میشود، وآگاهی به جهان با درد. آنها که درد ندارند هرگز در جهان نبوده اند و دیگری را در نیافته اند. سولیپسیتهای ملعونِ بهشتی. و آگاهی ایشان تماماً انتزاعی و خدایگون است.( من اگر خدا را دوست بدارم، میتوانم ایشان را...)...
 و دیگر بار زاده شدن از آغوش دیگریست، که قوس صعود را میآغازد.
 تنگم در بر بگیر/ جایم در شیار دنده هایت خالیست/ تنگم در بر بگیر تا جهان/ که به وهمی ماننده است/ به وهمی بماند/ بگذار دیگری فراموش شود/ حتی من/  تنت را به یاد بیاور و تنت را از یاد ببر/ بگذار فراموش شویم/ میخواهیم برگردیم
...

لیکن من هنوز مرگ را نمیشناسم. (باشد که به زودی با ما سخن بگوید. آمین.)


نقل است
بچه که بودم انگشت
                 به سوراخ هر پارچه ی نیمداری میکردم و انگولک
                                                                    تا جر میخورد
دیگر آنکه عادتم است
هر پوسته ای را بکنم
میخواهد از دسته های لاستیکی این صندلی باشد
                                       یا گوشه ی ناخن
                                             خشکی لب
به چوب ها زورم نمیرسد
و لب را
میگذارم خوب خشک شود
به تاوان تمام پارچه های دنیا اما
زورم هم نرسد حالا
                باید تورا
                   خیس خیس بکنم
                             بیندازم آب
-هم نمی برد-
دکتر گفته طبیعیست
عضو بریده

        می گندد.

عید انگاری



صبح روز عید غدیر است.
از یک هقته پیش تر صدا و سیما اعلام برنامه ی ویژه کرده است. 15 فیلم در 4 روز از 5 شبکه! اعلام برنامه را هم نشنیده باشی مهم نیست. گل هایی که برای تمام استودیو های تمام شبکه ها خریده شده کافیست تا حدس بزنی چه خبر باید باشد. تا شب همه ی مجری ها بیش از همیشه ادای خوشحالی در میاورند. مسابقه های تلفنی با اجرای ویژه برگزار میشوند و به زور هم که شده همه را برنده میکنند تا در پایان شرکت هر نفر بتوانند تاکید کنند : "چون عید بود..."
خاله نرگس و بقیه خاله ها و عموها و پدر بزرگ های جنگ های کودک از چند روز پیش برای بچه ها گفته اند که چرا باید فکر کنند که امروز عید است؛ و جز آن بچه های گنده گویی که با ارائه ی اطلاعات مذهبی به خانواده هایشان مورد تشویق قرار میگیرند، تقریباً هیچ کس چرایش را متوجه نشده، اما انتظار دارند که چیزهای خوبی اتفاق بیافتد. دارد "فیتیله" پخش میشود. موزیک شش و هشت و آوازهای شاد، بعضاً با اجرای حرکات موزون، که گویا در این چند سال برای بچه ها به حلیتش فتوا داده اند. عمو قناد ضمن اجرای نمایشی بچه ها را از خوردن آجیل و شیرینی بیش از حد بر حذر می دارد. یعنی واقعاً خود این آقا نمیداند که ایرانی جماعت فقط سه جور آجیل میشناسد؟ آجیل عید نوروز، شب یلدا و مشکل گشا؛ که آخری هم اغلب به بچه ها نمیرسد و ویژه ی مراسم خاله زنکی ست. برای بچه هایی که تا شب باید در خانه بمانند و همین برنامه ها و کارتون های نه چندان دلچسب را رصد کنند و مشق های اضافه ای که به حکم یک روز تعطیلی نصیبشان شده را بنویسند و هی منتظر باشند که عید به زودی بشود ، آجیل و شیرینی بیاید و خوش بگذرد، متاسف میشوم.
شبکه ی خبر از همه بهتر میتواند صفرا-زرداب  صبحگاهی آدم را امتزاج کند. به لطف تکنولوژی های گران، از اروپا و امریکا تا چاله درق ممسنی علیا را تحت پوشش زنده قرار میدهند تا از دهان همه در همه جا همان چیزی را که خودشان هم گفته اند بیرون بکشد، حتی شده به زور ترجمه غلط و مونتاژ و قیچی و چسب و بلکه هم تف. با مرکزخوزستان و بعد از آن سیستان و بلوچستان ارتباط برقرار میکنند. میشود حدس زد استان های بعدی هم باید کردستان و آذربایجان باشند. پروژه ی تکراری نمایش وحدت ملی در سایه ی فرهنگ دینی. فصل مشترک گزارشات ارسالی از هر دو استان نور افشانی هاییست که این چند ساله باب شده و توسط یگان های بسیج و سپاه انجام  و جشن مردمی جا زده میشود. گذشته از آنکه آیا این حرکت نسبتی با اعیاد مذهبی دارد یا نه، و اینکه مواد آتش بازی با چه هزینه ای از روسیه و دوبی وارد میشوند؛ آیا کسی هست که با آتش بازی ای که کیلومترها دورتر برگزار میشود اندکی احساس شادی کند؟ رفت و آمد عادی مردم را در بازار به تصویر میکشند تا از حربه ی "نمایش تحرک عمومی نمایش شادی است" هم نگذشته باشند اما آیا کسی برای عید غدیر خرید ویژه ای میکند؟ در یکی از گزارشها یک خیابان را که چند ریسه با لامپ زرد معمولی کشیده شده سه بار نشان میدهد و آقایی را که زیر یک داربست میز گذاشته و رویش چای و شیرینی گذاشته 2 بار. جالبتر آنکه صدای روی تصویر مولودی خوانی یکی از مداحان معروف است که جز در تهران و با دستخوش فی بالا و در مکان های خاص جای دیگری نمیخواند و مجری مرکز از برپایی جشن توسط مردم سخن میگوید و رسوم(!)  بومی استانش را در این عید فرخنده بیان میکند که جز برگزاری جشن های ازدواج، بقیه اش را  به سختی میتوان باور کرد. مثلاً اینکه مردم در این روز به دید و بازدید میپردازند، به چیزی جزتعطیل بودن این روز برمیگردد؟ آیا خانم ها روز شهادت امام ششم که تعطیل است خانه ی مادرشان نمی روند؟ کوچکتر که بودم گاهی میدیدم که کسانی سری به خانه ی سادات میزنند اما حالا خیلی وقت است این مورد را هم ندیده ام.
از خانه که بیرون میزنم هم اوضاع به همین منوال است: پارچه نوشته های تبریک عید که زیرشان نام ارگان نصب کننده هم قید شده؛ اتوبوسهایی که بلیط نمیگیرند، گیتهای مترویی که عبور آزادند و عیدی که... خودش بلد نیست داد بزند عید است. که مثل شب یلدا ساعت 1 نیمه شب آدم را در ترافیک ماشینهایی که از شب نشینی بر میگردند گرفتار نمیکند؛ که مثل نوروز از آب و هوا و به طبیعت دریافته نمیشود؛ که مثل فطر چیزی در درون آدم تکانی نخورده؛ که فقط یک وقتی یک چیزی شده، که حالا باید فکر کرد چه خوب شده، و چون خوب شده پس عید است. فطر را گفتم که به ملی نمایی بازی متهم نشوم، اما چه کسی ست که نداند، این روزها هوای اعیاد ملی را هم انگار؛ هوای بعضی ها میخواهد مصادره کند.  
 



"فالی چند؟"
چه فرق میکند از گردو بپرسی
                              یا حافظ
بیا.
ته فنجانم را تو بخور
من که
       تلخ ِ
         تلخم و فالم را هم
خدا گرفته.



این شهر ِ کش دار ِ دیوار خاکستری
                                          هنوز
وقت قایم- باشک ِ سفید
کوچک میشود و کوچه
                        سوهان
                              بر پاندول اعصاب عابر
                                                  که شب
                                                    -تنها-
خودش را سوت میزند،
می رود،
و به دیوار می خورد.

اینجا که ذائقه باید به زور
                   طعم انگشت یار را
                   از لابه لای خاطر دندان بیرون بکشد و هر بار
                                                                    پوستت
                                                                        تیر؛
روی برف سر خوردن ممنوع،
خودت را بچسب.
آدم برفی سفید
امروز-فردا
خاکستر خواهد شد.



بالاخره تصمیم گرفتم که چیزهایی از وبلاگ های قدیمم اینجا بگذارم. چرا؟ وقتی با انتخاب من مواجهند و غربال میشوند و این پیوندشان را با من از بین میبرد؟ و وقتی بیرون از تاریخ خودشان و ترتیب زمانیشان دیگر معنایی ندارند؟ تا دیگر معنایی نداشته باشند. یا داشته باشند. به درک

۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه

این معجزه ها که مایه ی عسرتند


حتمن آدم باید جسم سختی به سر خودش بزند که یک چیزهایی را بفهمد؟ معلوم است که زیبایی و زخم همبسته اند. معلوم است که این فقط یک چیدمان مجعول برای خلق کشش دراماتیک نیست.

داد میزنم که موجود حقیریست. میگویم خفه شو. توهین میکنم. توهین میکنم اما دیگر واکنشی نشان نمیدهد. میبینم که چشمهایش هر لحظه ترسان تر میشود امّا  نه درد دارم و نه ردّ چکه ها را میفهمم. داد میزنم امّا او دیگر من را از "دیگران"  نمیبیند، "دیگری" شده ام. خون صورتم را که تا کنون ابژه بود، به "چهره" بدل کرده و او مجبور است که به جای دشمنی شبان من بشود. دنبالم راه افتاده ببرد صورتم را بشوید. فکر میکند خون که پاک بشود از دست دیگری خلاص شده. من هنوز نمیفهمم چه شده تا به آینه برسم و ببینم که خون از لای موهایم به نیمی از صورتم و گردنم راه گرفته و پیراهن نارنجی ام گل دراورده و بازویم و ران برهنه ام هم رنگیست. او افتاده دنبالم که پاکم کند امّا من مسحور این ردّم. میگویم که نگران نباشد عمیق نیست. میگویم ساکت شود و من به کسی چیزی نمیگویم. قول میدهم همه چیز را جوری پاک کنم که هیچ کس نفهمد فقط به برای اینکه که دست از سرم بردارد تا بتوانم اینها را ثبت کنم. میدوم توی اتاق در را قفل میکنم. میترسد که لابد میخواهم خودم را بکشم اما من فقط میخواهم عکس بگیرم. میگیرم امّا سگ بریند به این گوشی. ذرّه ای رنگ را انعکاس نمیدهد. میروم بیرون دنبال دوربین. توله سگ التماس میکند که بروم خودم را تمیز کنم. برویم دکتر. دنبال دوربین میگردم و او بیشتر میترسد. الدنگی مثل این چه میفهمد که این خون حیف است؟ هولم که میدهد توی دستشویی دیگر عکس نگرفته  صورتم را تمیز میکنم به این امید که خون هنوز قطع نشده باشد امّا شده. پس دست و رانم را هم تمیز میکنم که آخر چه خوبی دارد لنگ و پاچه ی خونی؟ و البته پیراهن نارنجی عزیزم را، که خونش حتمن اینطور سرخ نمیماند و به زودی خشک و تیره و گندیده طور میشود و یعنی فقط از ریخت میفتد. همینطور که زیبایی از من پاک میشود درد جایش را میگیرد. زیبایی از من پاک میشود و میسوزم و عاقل میشوم.

 میگویم دکتر لازم نیست، برود بتادین بگیرد تا چرک نکرده. میرود و من وقت میکنم از خون زیر موهایم عکس بگیرم. لعنت به خون که فقط روی پوست خوب است. لعنت به این چشمهای وق زده ام که حالا بدون ردّ خون اینقدر ناقص و احمقانه اند. بتادین میریزم و هر لحظه از مقایسه ی رنگش به ستایش رنگ خون راه میبرم. میبینم چه احمقی بوده ام که رفته ام آن قرصها را خریده ام. رفته ام توی ناصرخسرو و لای نگاه مردهای گندیده آن را که زیر لب "دارو/دارو" میکرد پیدا کرده ام تا با این کثافت ها بیفتم توی تختم و به خواب بروم و جنازه ام را لای استفراغم پیدا کنند که از درون گندیده و کبدم قهوه ای-بنفش شده و ریه هایم خشک و رگهایم غیر ارتجاعی؟  باید همان وقت که فهمیدم دیگر نمیتوانم بستنی چوبی و بعد اصلن کلن بستنی بخورم فکرش را میکردم. باید انقدر چوب بستنی را به زبانم میکشیدم و عق میزدم تا عادت کنم. باید بریدگی با کاغذ را پرکتیس میکردم و صدایش را ظبط میکردم روزی سه نوبت میشنیدم تا دیگر چندش نشوم. باید یک گوشی لمسی میخریدم. باید مالش اشیا را روی پوستم تاب میاوردم تا به بزنگاه تیغ و رگ نرسیده بودم. باید میفهمیدم چالشم در تحمل درد نیست و به خود پنیسیلین زدن تمرین خوبی به حساب نمیاید. باید  میفهمیدم هر ضعف کوچکی حتمن تا نرسیده به مرگ باری آدم را ذلیل میکند. دارم میسوزم و عاقل شده ام و ضعفم را پنهان میکنم. در این پیراهنِ گل-آبی همه چیز فوراً عادی شده است. پنبه ی بتادینی را برای بار آخر روی زخمم میزنم. پیراهن نارنجی شسته را پهن میکنم. مسواک میزنم. به گلها آب میدهم. چای ریخته ام و زندگی میکنم. موعدِ پایان را دیروز معجزه ی کوچک ذلّت باری از من گرفته است.


۱۳۹۲ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

قارچِ خوبی اگر نبودم میروم میمیرم

نمیفهمم تا همین الان چه چیز مرا باز میداشت نمودهای طبیعی لال شدنم را در وضع طبیعیشان رها کنم. چرا دست از اینهمه فعالّیت که نه به پشن میانجامند (هیچ فعالیتّی پشنی برنمیانگیزد) و نه مرگ برنمیدارم؟ دلسوز والدینمم؟ یا نگران دشمنانم؟
من که مخاطبه ام را ماههاست با کتاب قطع کرده ام، که از شبانی هستی دست برداشته ام و فکر نمیکنم و نمینوسم، چرا باید به مادرم بگویم سلام-کجا بودی، و با پدرم درباره ی آرایش سیاسی نیروهای سیاسی پای تلویزیون چیز تفت بدهم؟ چرا مهدی باید بیاید بگوید مجیدی چه کون جدیدی داده و خودش اخیرن کدام دختری را پروژه کرده و کلّه تکان بدهم-لبخند بزنم؟ موبایل به چه کارم میاید؟ در را روی سارا باز کنم که چه؟ چرا تلفن فامیل را جواب بدهم حال سفتی یا شلی ریغ جدید بچه شان را بپرسم؟ چرا وقت کون پاره کردن روی تردمیل به بغل دستی درباره ی دینامیک چربی سوزی اطلاعات بدهم؟ چرا وقت گرفتن بقیه ی پول به فروشنده بگویم "مرسی"؟ "مبارک باشه". "خسته نباشی". "خوب باشی". دوست؟ دوست؟ من که منتظر چیزی نیستم چرا باید به ساعت نگاه کنم؟ یا بدتر از آن از آلارم استفاده کنم؟ وقتی دیگر با کسی قرار نمیگذارم و متعهد به انجام کاری نیستم پس دقیقاً چی را با چی میخواهم تنظیم کنم؟ چرا به هرکی که میپرسد چه کار میکنی فقط نمیگویم "هیچی" و سرم را نمیاندازم دور نمیشوم؟ چرا هنوز درباره ی تکنینک های آشپزی نظر میدهم؟ اصلن آشپزی میکنم چرا؟ آن کلاس لعنتی را ثبت نام کردم که چی؟ چرا از تهرانی تایم-شیت جدید گرفتم؟ چرا از تمام کارها به ورزش و خوردن و ریدن بسنده نمیکنم، وقتی بدون تعالی، کار نه ارزش میدهد و نه میگیرد؟ و چرا در غیاب تعالی اگر اینهمه فعّالم در کار مرگ خود خرجش نکنم؟ 

عجب فعّالیتی...